http://www.imdb.com/title/tt1375666/
دانلود شده
علّت دانلود: کارگردان (Christopher Nolan)
نظر: فلواقع بهترين فيلميه که ديدم (شايد!!). اينو وقتی فهميدم که برای سومين بار فيلمو ديدم. تا قبلش يکی از بهترينا بود نه بهترین! چيزی که تو فيلم ارزشمنده وقت و تلاش و مغزيه که نولان برای داستان اين فيلم صرف کرده و تونسته يک دنيای کاملو بسازه. يه دنيا ساخته تو اين فيلمش! يک ايده کاملاً پيشرفته و خفن رو، به قدری جزئی پرورش داده که آدم تو فيلم احساس راحتی ميکنه، انگار اين چيزا واقعيه. هر دفعه که فيلم رو آدم ميبينه ميفهمه که چه نکاتی بوده که نفهميده يا سرسری ازش گذشته ولی به تکميل اين دنيا کمک ميکرده. مسئله بعدی که باعث شد فيلم رو بهتر بفهمم خوندن يه PDF بود که به صورت داستان مصور (comic book) منتشر شده بود. تو اين داستان، ماجرای قبل از فيلم رو به تصوير کشيده؛ اينکه گروه آقای کاب کلاً چيکارس. من تا قبل از اين فکر ميکردم Inception کار اصليشونه، ولی کارشون پيدا کردن اطلاعات سرّی و مخفيه که معمولاً بايد از يه آدم مهم بکشن بيرون. برا همينه که تو صحنه هلکوپتر گفته ميشه که استخراج اطلاعات شايد آسون باشه ولی کاشت اونا خيلی سخته و کار Inception کاشت ايده، اطلاعات و احساست در ناخوداگاه يه فرده.
حالا يه سری نکاته که ميخوام راجع به مضوع فيلم بهشون اشاره کنم:
- اولاً اينکه کلاً نحوه ساختن يک رؤيا برای اينکه شرايط برای يک دزدی يا يک inception (که معنی اصليش يعنی نطفه بستن) محيا بشه اينجوريه که به چندين کارشناس مختلف نيازه. اول يک extractor يا استخراج کننده اطلاعات ميخواد که در فیلم کاب این کارو انجام میده. اين آدم ويژگی منحصر به فرد ديگه اي که داره اينه که غير از استخراج ميتونه ايده رو کاشت هم بکنه، برای همينه که اين کار به اون پيشنهاد ميشه. بعد از اون احتياج به يک pointman يا در واقع تهيه کننده وجود داره که آرتور اين کارو ميکنه. اون به تمام جزئيات و تخصص های تکنولوژی خواب آشناست و ميدونه که برای هر پروژه اي از چه روشی و چه متدی بايد استفاده کرد. حالا نوبت به آرشيتکت يا معمار ميرسه که آريادنه اين کارو انجام ميده. محیط رؤيا بايد توسط يک نفر که آشنا به طراحی و تجسمه طراحی بشه؛ جوری که درجهی شباهتش با دنيای واقعی به قدری باشه که شخصِ هدف مطمئن باشه اتفاقات واقعی هستن. برای بعضی پروژه ها به يک forger يا جاعل هم نيازه، اون جاهايی که دنيا بايد بيش از اندازه واقعی باشه و يک نفر باشه که خودش رو جای آشناهای شخصِ هدف جا بزنه و تغيير قيافه و رفتار بده و توی خواب بتونه اعتماد اون شخص رو به دست بياره؛ که اين کار رو هم آقای ايمز که کاب قبلاً اونو ميشناخته انجام ميده. همچنين يک شيميدان (به نام يوسف) به اين گروه کمک ميکنه و مواد خواب آور و آرامش بخش قوی اي بهشون ميده که عمق و زمان خواب رو افزايش ميده. آقای سيتو هم نقش توريست رو داره و فقط نظارهگر ماجراس که کارا درست پيش بره.
- Projection: راجع به اينا گفته میشه که تصاويری هستند در ذهن نا خودآگاه کسی که خواب ميبينه؛ ولی هيچ اعتنايی به آدم ندارن. مثل اينکه آدم براشون نا مرئيه. ولی وقتی آدم تو خوابِ يک نفر ديگه هست و اون خواب رو طراحی کرده، با انجام تغييری در شمايل خواب، اين تصاوير و افراد توجهشون جلب ميشه و فکر ميکنن که يک نفر به ما حمله کرده (چون اين تصاوير متعلق به ما هستند) و در سدد بيرون کردن اين فرد (بيدار کردن) از ذهن ما ميشن!
- گاوصندوق: يکی از قسمتای حياتی و خلاقّانه فيلم؛ کاب توضيح ميده که يک راه خيلی معمولیِ دزدیِ ايده های سرّی اينه که ما هدف رو درون يک رؤيا قرار ميديم، در نقشهی اون رؤيا يک گاو صندوق (يا بانک يا کلاً يه جايی که در نظر يک فرد عمومی جای امن محسوب ميشه) قايم ميکنيم و اون شخص با پيدا کردن اين محل، ايدهی خودشو که ميخواد امن بمونه و کسی ازش خبر دار نشه به طور نا خود آگاه ميذاره در اين گاو صندوق؛ و چون ما راه دسترسی به اين صندوق رو داريم ميريم و ايده رو پيدا ميکنيم. از اين روش در پروژه inception دو بار استفاده شد!
- مردن/بيدار شدن: در ادامهی توضيح اين روش، بيدار شدن از يک خواب توضيح داده ميشه که يا از طريق تموم شدن تايمر دستگاه خوابآوره يا از طريق يک شٌک يا kick که در دنيای واقعی به فرد وارد ميشه تا از خواب بپره و يا از طریق مردن در خواب. اين موضوع در حالتی که با مواد خواب آور قوی به خواب رفته باشيم سخت تر ميشه و بدون يک شک قوی (شکی قوی تر از مردن!)ممکنه آدم از خواب بيدار نشه. چون با مرگ آدم ممکنه در اين حالت به يک دنيايی بين خواب و رؤيا وارد بشه و بيدار نشه.
- limbo: دنيای بين خواب و رؤيا (برزخ) که من به طور واضح نفهميدم کی به وجود مياد. يک جای فيلم گفته ميشه که با رفتن در لايه های مختلف خواب (همونطور که کاب و زنش آزمايش ميکردن) به اين دنيا ميرسيم، يک جای ديگه ميگه که با مردن در يک خواب عميق که از مصرف مواد قوی خواب آور حاصل شده به اونجا ميريم. تازه در آخر فيلم هم جايی که آريادنه کاب رو با مال تنها ميذاره (که در limbo بودن) ميبينيم که کاب دوباره روی ساحل بيدار ميشه و ميره پيش سيتو. آيا اين ساحل، ساحلِ همون برزخيه که با مال توش بود و اونجارو 50 سال ساخته بودن؟ آيا يک دنيای ديگه بود؟ آيا اونجا که با آريادنه بوده برزخ نبوده و فقط يک لايه پايين تر بوده؟ (که اينم نميشه، چون کاب داشت به آريادنه جاهايی که با مال ساخته بودن رو نشون ميداد) نميدونم!
- شباهت اين فيلم با Matrix هم انکار نکردنيه، البته شباهت دنيای این با دنيای ماتريکس. بيشتر هم آدم در اولين بارِ ديدن فيلم درگيرشه؛ مثلاً اينکه ميتونی در دنيای رؤيا مثل ماتريکس اشياء و مکان ها يا موقعيت خلق کنيم. در ماتريکس به هر چيزی که فکر ميکردن، مثل اسلحه، تلفن، مهارت و در و ديوار، به فاصله کمی براشون خلق ميشد يا محيا ميشد، اينجام ميبينيم که يه جا آقای ايمز يک اسلحه خيلی گنده در ميآره و شليک ميکنه و به آرتور ميگه که يکم خلّاقنه تر فکر کنه، يعنی که اين اسلحه رو با فکرش به دست اورده. کلاً شکل دنياها يه جور شبیه همه؛ خيلی شيک و خشکه و همه آدماي غير واقعی، صاف و صوفن و بی احساسن و به طور واضح معلومه که يک عده خاصی برای اينکه نميتونستن در دنيای واقعی به هدفشون برسن اينجا رو درست کردن که بتونن آزادی عمل بيشتری داشته باشن. يک شباهت دیگه هم نحوه بيدار شدن و خروج از اين دنيا هاست؛ در ماتريکس با برداشتن گوشی تلفن و در اينجا با گرفتن یک ضربه يا شک. البته در ماتريکس فرق عمده اين بود که جراحات بدنی در دنيای واقعی هم نمود داشت.
- حالا کل پروژشون؛ [اگه کامل با فیلم آشنا نیستین و معماهای فیلم براتون جذاب نیست، این قسمت خیلی خسته کننده خواهد بود!]
با توجه به چيزی که من از داستان مصور The Cobol Job فهميدم، جريان اينجوری بوده که گروه آقای کاب توسط شرکت کٌبٌل استخدام ميشه تا اطلاعات يک نقشه مهندسی در يک ارگان نفتی رو بدزده. ولی در حين کار ميفهمن که اين اطلاعات در ذهن آقای سيتو که بنيانگزار اين ارگانه وجود داره و بايد ذهن اون رو بازرسی کنن؛ اين ميشه که اين گروه ميره توکيو، همونجا که اول فيلم هستن (البته اول اول فيلم هم نه. اونجايی که در يک مهمانی در خانه آقای سيتو هستن) کاب ميخواد با گول زدن سيتو و اينکه اومده تا ذهنشو در مقابل دزدان و استخراج کننده ها حفظ کنه، يه کاری کنه که سيتو اسرارشو به کاب بگه (يعنی در واقع ميخواد بدونه که گاوصندوق سيتو کجاس که بره اين اطلاعات رو برای شرکت کبل به دست بياره). با اين حقه (که در يک خوابی که در يک خواب ديگه هست اتفاق ميفته) جای گاو صندوق رو ميفهمه و اطلاعات رو ميدزده. در اونجا ميفهميم که سيتو يک آدم آشنا به اين روش بوده که خودش رو برای استخراج کننده ها آماده کرده بوده. ولی با از بين رفتن رؤيا ميبينيم که آرتور اصرار داره که کاب قبل از سيتو بيدار شه و به اون معمار (nash) ميگه که سريع بيدارش کنه. دليلش اين بود که نميخواست سيتو بفهمه اون اطاق (که مثلاً خونه دوم سيتو بود) هم توی يک خوابه و ميخواست با بيدار شدن کاب قبل از اون موقعيت رو جوری نشون بده که انگار دنيای واقعی اونجاس. با اين کار اونا سيتو رو کامل گيج ميکنن بين دو دنيا و ميتونن اطلاعات رو ازش بگيرن. ولی باز به خاطر اينکه سيتو با اين کار آشناس، با ديدن مقايرتهایی که با خونه خودش ميبينه، ميفهمه که اينجا هم يک رؤياس. حالا چيز جالبتر که با خوندن اون کتاب مصور واضح تر ميشه اينه که آقای سيتو با کبل رو هم ريختن که شرکت آقای فيشر رو از هم بپاشونن. آقای سيتو هم کاب رو برای اين کار (inception) ميخواد استخدام کنه و کل ماجرای استخراج ايده از ذهن سيتو و خواب در خواب و اينا همش يک امتحان بوده که سيتو توانايی های کاب رو ببينه و بفهمه که آيا اون برای اين کار آمادس يا نه.
ادامه داستان اينجوری پيش ميره که کاب تيم 7 نفرشو جمع ميکنه، دستورات لازم رو ميده و نقشه اصلی رو ميکشه. اونا قراره طی 3 مرحله خواب که همشون با دقت طرح ریزی و برنامه ريزی شدن، يک ايده ساده رو در ذهن آقای فيشر بکارن. البته هنر قضيه اينه که در هر مرحله قسمتی از ايده رو به فيشر تحميل ميکنن تا کل ايده ساده تر برای فيشر جا بيفته و به حقيقتِ محض اون پی ببره؛ خيلی هوشمندانه! تازه، نولان خفن تر از اين حرفاس، انقدر کاملو دقيقه که ايده اي که قراره بکارن تو ذهن آقای فيشر رو ميگه بايد به يک احساس تبديلش کنيم، چرا؟ چون ايده يک چيزيه که بايد احساس شه تا مغز قبولش کنه؛ با دليل و منطق ايده جا نميفته تو مغز. پس کاب و گروهش بايد با يه راهی يه احساسی به فيشر بدن که اون تصميم بگيره بعد از باباش شرکت رو تقسيم کنه و به شيوه خودش ادارش کنه. اينجاس که آرتور ميپرسه: «how to translate a business strategy into emotion?» و ايمز ميگه که ميتونيم اين احساس رو بهش انتقال بديم که پدرش قبول داره که اون نبايد راهشو ادامه بده و بايد روش خودشو پیش بگيره. (چون کاب ميگه که يک احساسِ مثبت بايد شکل بگيره که ذهن تمايل به جذب اون رو داشته باشه؛ اينم از اون جزئياتيه که کسی بش دقت نميکنه!) به طور خلاصه، ترتيب ايده هايی که ميخوان تو ذهن فيشر بذارن:
«I will not follow in my father’s footsteps»
«I will create something for myself»
«My father doesn’t want me to be him.»
به هر حقه اي هست اينا در سطح سوم خواب، فيشر رو درون ناخود آگاه خودش ميبرن ولی بهش ميگن که اين ناخود آگاه آقای براونينگه، دستيار فيشرِ پدر و پدرخواندهی فيشرِ پسر. برای همين فيشر هر چی در اون سطح ميبينه فکر ميکنه که چون در ناخود آگاه براوينگه، راسته و براونينگ بهش اعتقاد داره. غافل از اينکه ناخود آگاه ساختگی براونينگ با ايده اي پر شده که گروه آقای کاب اونو ساختن و دارن به خورد فيشر ميدن. اين «ايده» که فيشر اونو تو یه گاو صندوق پيدا ميکنه (که اين معنيش برای فيشر يعنی يک رازی که حقيقت داره و به پدرش تعلق داره) اين بوده که پدرش به اون و توانمندياش باور داشته و مطمئن بوده که خودش ميتونه شرکت رو با روش خودش اداره کنه. فيشر اين جريانات رو در يک گاو صندوق بزرگتر ميبينه! به خیال ايکنه متعلّق به براونينگه؛ ولی در اصل گاوصندوق بزرگ يک گاو صندوق غير واقعی و الکی بود که فيشر رو به باور برسونه و گاو صندوق کوچکتر که کنار تخت پدرش بود، متعلق به خودش بود و کاب ايده رو تو گاو صندوق فيشرِ پسر کاشته بود. (همون طور که قبلاً در گاو صندوق مال کاشته بودتش)
با اين ميزان از پيچيدگی، ايده بد جوری در ذهن فيشر تثبيت ميشه و اينا به مقصدشون ميرسن!
يه سری سؤال هم هست که حاوی نکات گنگه. يکی کلاً راجع به مال و عملکردش در موقعيت های مختلف و ايکه در همه رؤياها ظاهر ميشه و از ذهن کاب بيرون نميره. چرا؟ چجوريه؟ دوم اينکه جريان اون limbo که گفتم چی بوده و اين گروه کِی در limbo رفت؟! و يه چيز دیگه اينکه وقتی ماشينه در حال سقوط بود، در هتل حالت بی وزنی اتفاق ميفته، حالا چرا تو کوهستان هم بي وزنی نيست؟ مگه بي وزنی از خواب اول به دوم نرسيد؟ پس تو هتل هم که بی وزنن بايد تو خواب بعدی بی وزن باشن؟! يه چيزيم که به بهتر فهمیدن فیلم کمک میکنه اينه که در هر لحظه اي که فيلم تو خواب داره سير ميکنه آدم بفهمه که تو خواب کيه و چرا تو خواب اون فرده. مثلاً در اول فيلم، در مهمانی سيتو، خواب برای آرتوره، و وقتی بيدار ميشن تو خواب nash بيدار ميشن. يه دليل سادش که کاب خودش اعتراف ميکنه اينه که چون خودش قادر به ساختن و طراحی دنيا نيست (چون مال از اون با خبر ميشه و گاو صندوق ها و راه های در رو رو پيدا ميکنه و نقشه اونارو خراب ميکنه، حالا چرا نميدونم!!) يک نفر دیگه، مثلاً آرتور بايد خواب رو بسازه. و چرا بعدا nash خواب بعدی رو ميسازه؟ چون يک معماره و خوب و جزئی ميتونسته خونه سيتو رو شبيه سازی کنه که سيتو اون رو با خونه واقعيش اشتباه بگيره. و امّا در پروژه اصلی؛ خوابها از اول به اين ترتيبه: يوسف، آرتور، ايمز، آريادنه، limbo. فکر کنم اينجوری بوده که آريادنه هر قسمت از خواب که مربوط به هر نفر ميشده رو قبل از شروع کار بهشون توضيح داده که اونا موقع خواب ديدن اون محل رو بسازن. برا همين آرتور که متخصص تکنيک و دقت کار بوده، در هتل ميمونه که اسباب بيدار شدن اينارو فراهم کنه، برا همين احتياج داره جزئيات هتل رو بدونه، برا همين خواب هتل خواب آرتور بوده؛ ايمز هم که بايد نقش آتور رو در اين سطح بازی کنه بايد به نقشه کوهستان آشنا باشه، پس خواب کوهستان خواب ايمزه. تازه جدا از اون، ايمز بايد با فيشر در ماشين که تو درياچه افتاده بيدار شه و فيشر باور کنه اونا خودشو با براونينگ گروگان گرفته بودن و همش واقعی بوده!؛ يوسف هم که کلاً در پروژه نقشی نداشته و کار بقيرو در بقيه سطح ها نميتونسته انجام بده (مثلاً خودشو به جای براونينگ جا بزنه، يا اينکه يک شک سينکرون به همه بده که بيدار شن يا اينکه ايده بکاره تو گاو صندوق و اينا) راننده ماشين در سطح اول خوابه. حالا کی تو هوا پيما اوضاع رو ميپّاد؟ مهماندار هواپيما؛ که آدم بعد از ديدن فيلم برای دفعه اول اصلاً به کلی يادش ميره که اون بود که دکمه دستگاه رو تو هواپيما فشار داد و اون بود که ليوان آب رو دست کاب داد تا ماده خواب آور توش بريزه تا باهاش فيشر رو خواب کنه! [جزئيات!]
حالا ميرسيم به آخر فيلم!!!! من بعد از دومين بار، عمرا فکر نميکردم ممکنه بازم تو رؤيا باشن، ولی بعد از بار سوم، اين امکان هم ممکن شد برام؛ که کاب آخر فيلم اونقد تو limbo مونده که ليمبو واقعيتش شده، يک دنيا برا خودش ساخته، همه کسايی رو که ميشناخته به عنوان تصوير ذهنی (projction) آورده در ناخودآگاهش و چون فکر ميکنه اين دنيا واقعيه حتی totem اون هم کار نميکنه و باورش باعث شده اون رو ببينه که از حرکت بازمیايسته. بچه هاشم که ميگن دارن يه خونه رو صخره ميسازن (غير ممکن). و همونطور که جايی خوندم 2 تا چيز ديگه اينو تشديد ميکنه، اينکه تو آخر فیلم، بچه هاش همون سن بودن که تو رؤياهاش بودن و همون شکلی نشسته بودن که اون هميشه اونارو تو رؤياهاش ميديده. و نکته بعدی اينکه نحوه رسيدن کاب به خونه رو نميبينيم و شايد اين يک رؤيا باشه که اول نداره. تئوری های مختلف راجع به پايان فيلم رو ميتونين خيلی کامل و کاملاً گج کننده تر در اينجا بخونين: http://junkflicks.wordpress.com/2010/11/08/a-journey-in-th-inception-mazes
به هر حال…
اين ماجرای موزيک و ربطش به بيداري رو هم بگم و تمومه؛ داستان اينه که يه نفر تو دنيای واقعی هميشه بايد وجود داشته که بدونه کِی زمانِ روی دستگاه تموم ميشه و اينا بيدار ميشن (البته ترتيب بيداريشونم نميدونم، تو خواب اول کاب تو قطار بيدار شد، در حالی که بقيه هنوز خواب بودن) اين يه نفر حدود 20 ثانيه قبل از صفر شدن زمان، يک آهنگی رو که اعضای گروه قبلاً روش توافق کردن رو ميذاره رو گوش فردی که خواب مال اونه تا اون بدونه که مثلاً در خواب 5 دقيقه فرصت داره که هر کاری ميخوان بکنن و بعدش بيدار ميشن. اونم مثلاً به کاب اينو ميگه تا کاب کار استخراجش رو زودتر به پايان برسونه تا در دنيای واقعی به مشکلی نخورن. حالا اين آهنگی که اينا توافق کردن آهنگ «Non je ne regrette rien» از خانوم «Édith piaf» بود که يه خوانندهی فرانسويه. حالا جالبی کار چيه؟ آهنگ و موسيقی اصلی فيلم که آخرشم پخش ميشه، آروم شدهی همين آهنگه!! اولِ آهنگ رو آروم کنين (در حد يک بيستم!) به صداهای بم و آرومی ميرسين که همون آهنگِ متن فيلمه و احتمالاً وقتی آدم آخر فيلم اينو ميشنوه (مثل يک نفر که داره در خوابش اين آهنگو ميشنوه و ميفهمه که چيزی تا بيداری نمونده) معنيش اينه که آدم هنوز خوابه و بايد بيدار شه تا با واقعيت روبرو شه! (تو سينما فرض کنین اينو بفهمین و بعد از چند دقيقه بعد از اتمام فيلم چراغا روشن شه!!)
بازیگران شاخص: Leonardo DiCaprio, Joseph Gordon-Levitt, Ellen Page, Tom Hardy, Cillian Murphy, Marion Cotillard, Pete Postlethwaite, Michael Caine