(Tinker Tailor Soldier Spy (2011

Posted: 18 فوریه 2012 in Movies
برچسب‌ها: , , , , ,

 http://www.imdb.com/title/tt1340800/

دانلود شده

علت دانلود: بازیگر (Gary Oldman)

نظر: در نگاه اول، ممکنه فیلم رو نتونین تموم کنین که نگاه اولی داشته باشین! چون خیلی خسته کنندس. ولی آخر فیلم بهتر از بقیه فیلمه و خوب تموم میشه. من خودم فیلم رو در ۴، ۵ نشست دیدم چون واقعا نمیتونستم ۲ ساعت تمام بشینم پاش؛ ولی چون بازیگران خوب زیادی داشت و فضای فیلم هم انگلیسی بود و لهجه ها و لباس ها و ساختمونا با فیلمای هالیوودی که جدیدا دیده بودم فرق داشت، یه کمکی به اینکه بتونم فیلم رو ببینم کرد و فیلم رو تقریبا با یک رضایت نسبی تموم کردم.

کل فیلم حول یک موضوع میچرخه؛ در سازمان جاسوسی انگلستان یک گروه اصلی و کلیدی هست که جدیدا رئیسشون مرده. حالا یکی از اعضای بازنشسته این گروه تصمیم داره که یک جاسوس، که به عنوان جاسوس دو طرفه برای انگلیس و روسیه خدمت میکنه، رو در بین اعضای این گروه پیدا کنه. ریتم فیلم خیلی آرومه و من، شاید مثل خیلیای دیگه، فکر میکردم یه فیلم جاسوسی خفن و بزن بکش با دستگاه های الکترونیکی و این جور چیزا میبینم، ولی بجاش یه فیلم آروم، پر دیالوگ و بی روح بود که ارتباط مستقیمی با جاسوسی و ترور و اینا نداشت (به جز چند صحنه محدود اول فیلم). یک نکته بارز تو فیلم دیدم که شاید کل این نوشته رو به خاطر اون دارم مینویسم، اونم شیوه روایت داستان در فیلم بود که به خاطر موضوعش میطلبید که flashback  داشته باشه و چندین بار یک صحنه از داستان رو از زوایا و با راویان مختلف تصویر میکرد. این کار در فیلم خیلی خوب و مناسب انجام میشد و چندین بار خیلی نرم از یک زمانی به زمان دیگری میرفت و شخصیت ثابتی رو در چندین زمان مختلف در داستان نشون میداد که هم به شناختن اون شخصیت کمک میکرد و هم اینکه داستان فیلم رو، که یه مقدار قرار بود پیچیده باشه، آسان-فهم تر میکرد.

بازیگران شاخص: Colin Firth، Mark Strong، John Hurt، Toby Jones، Tom Hardy

(Inception (2010

Posted: 3 ژانویه 2012 in Movies
برچسب‌ها: , , ,

http://www.imdb.com/title/tt1375666/

دانلود شده

علّت دانلود: کارگردان (Christopher Nolan)

نظر: فلواقع بهترين فيلميه که ديدم (شايد!!). اينو وقتی فهميدم که برای سومين بار فيلمو  ديدم. تا قبلش يکی از بهترينا بود نه بهترین! چيزی که تو فيلم ارزشمنده وقت و تلاش و مغزيه که نولان برای داستان اين فيلم صرف کرده و تونسته يک دنيای کاملو بسازه. يه دنيا ساخته تو اين فيلمش! يک ايده کاملاً پيشرفته و خفن رو، به قدری جزئی پرورش داده که آدم تو فيلم احساس راحتی ميکنه، انگار اين چيزا واقعيه. هر دفعه که فيلم رو آدم ميبينه ميفهمه که چه نکاتی بوده که نفهميده يا سرسری ازش گذشته ولی به تکميل اين دنيا کمک ميکرده. مسئله بعدی که باعث شد فيلم رو بهتر بفهمم خوندن يه PDF بود که به صورت داستان مصور (comic book) منتشر شده بود. تو اين داستان، ماجرای قبل از فيلم رو به تصوير کشيده؛ اينکه گروه آقای کاب کلاً چيکارس. من تا قبل از اين فکر ميکردم Inception کار اصليشونه، ولی کارشون پيدا کردن اطلاعات سرّی و مخفيه که معمولاً بايد از يه آدم مهم بکشن بيرون. برا همينه که تو صحنه هلکوپتر گفته ميشه که استخراج اطلاعات شايد آسون باشه ولی کاشت اونا خيلی سخته و کار Inception کاشت ايده، اطلاعات و احساست در ناخوداگاه يه فرده.

حالا يه سری نکاته که ميخوام راجع به مضوع فيلم بهشون اشاره کنم:

- اولاً اينکه کلاً نحوه ساختن يک رؤيا برای اينکه شرايط برای يک دزدی يا يک inception (که معنی اصليش يعنی نطفه بستن) محيا بشه اينجوريه که به چندين کارشناس مختلف نيازه. اول يک extractor يا استخراج کننده اطلاعات ميخواد که در فیلم کاب این کارو انجام میده. اين آدم ويژگی منحصر به فرد ديگه اي که داره اينه که غير از استخراج ميتونه ايده رو کاشت هم بکنه، برای همينه که اين کار به اون پيشنهاد ميشه. بعد از اون احتياج به يک pointman يا در واقع تهيه کننده وجود داره که آرتور اين کارو ميکنه. اون به تمام جزئيات و تخصص های تکنولوژی خواب آشناست و ميدونه که برای هر پروژه اي از چه روشی و چه متدی بايد استفاده کرد. حالا نوبت به آرشيتکت يا معمار ميرسه که آريادنه اين کارو انجام ميده. محیط رؤيا بايد توسط يک نفر که آشنا به طراحی و تجسمه طراحی بشه؛ جوری که درجه‌ی شباهتش با دنيای واقعی به قدری باشه که شخصِ هدف مطمئن باشه اتفاقات واقعی هستن. برای بعضی پروژه ها به يک forger يا جاعل هم نيازه، اون جاهايی که دنيا بايد بيش از اندازه واقعی باشه و يک نفر باشه که خودش رو جای آشناهای شخصِ هدف جا بزنه و تغيير قيافه و رفتار بده و توی خواب بتونه اعتماد اون شخص رو به دست بياره؛ که اين کار رو هم آقای ايمز که کاب قبلاً اونو ميشناخته انجام ميده. همچنين يک شيميدان (به نام يوسف) به اين گروه کمک ميکنه و مواد خواب آور و آرامش بخش قوی اي بهشون ميده که عمق و زمان خواب رو افزايش ميده. آقای سيتو هم نقش توريست رو داره و فقط نظاره‌گر ماجراس که کارا درست پيش بره.

- Projection: راجع به اينا گفته میشه که تصاويری هستند در ذهن نا خودآگاه کسی که خواب ميبينه؛ ولی هيچ اعتنايی به آدم ندارن. مثل اينکه آدم براشون نا مرئيه. ولی وقتی آدم تو خوابِ يک نفر ديگه هست و اون خواب رو طراحی کرده، با انجام تغييری در شمايل خواب، اين تصاوير و افراد توجهشون جلب ميشه و فکر ميکنن که يک نفر به ما حمله کرده (چون اين تصاوير متعلق به ما هستند) و در سدد بيرون کردن اين فرد (بيدار کردن) از ذهن ما ميشن!

- گاوصندوق: يکی از قسمتای حياتی و خلاقّانه فيلم؛ کاب توضيح ميده که يک راه خيلی معمولیِ دزدیِ ايده های سرّی اينه که ما هدف رو درون يک رؤيا قرار ميديم، در نقشه‌ی اون رؤيا يک گاو صندوق (يا بانک يا کلاً يه جايی که در نظر يک فرد عمومی جای امن محسوب ميشه) قايم ميکنيم و اون شخص با پيدا کردن اين محل، ايده‌ی خودشو که ميخواد امن بمونه و کسی ازش خبر دار نشه به طور نا خود آگاه ميذاره در اين گاو صندوق؛ و چون ما راه دسترسی به اين صندوق رو داريم ميريم و ايده رو پيدا ميکنيم. از اين روش در پروژه inception دو بار استفاده شد!

- مردن/بيدار شدن: در ادامه‌ی توضيح اين روش، بيدار شدن از يک خواب توضيح داده ميشه که يا از طريق تموم شدن تايمر دستگاه خواب‌آوره يا از طريق يک شٌک يا kick که در دنيای واقعی به فرد وارد ميشه تا از خواب بپره و يا از طریق مردن در خواب. اين موضوع در حالتی که با مواد خواب آور قوی به خواب رفته باشيم سخت تر ميشه و بدون يک شک قوی (شکی قوی تر از مردن!)ممکنه آدم از خواب بيدار نشه. چون با مرگ آدم ممکنه در اين حالت به يک دنيايی بين خواب و رؤيا وارد بشه و بيدار نشه.

- limbo: دنيای بين خواب و رؤيا (برزخ) که من به طور واضح نفهميدم کی به وجود مياد. يک جای فيلم گفته ميشه که با رفتن در لايه های مختلف خواب (همونطور که کاب و زنش آزمايش ميکردن) به اين دنيا ميرسيم، يک جای ديگه ميگه که با مردن در يک خواب عميق که از مصرف مواد قوی خواب آور حاصل شده به اونجا ميريم. تازه در آخر فيلم هم جايی که آريادنه کاب رو با مال تنها ميذاره (که در limbo بودن) ميبينيم که کاب دوباره روی ساحل بيدار ميشه و ميره پيش سيتو. آيا اين ساحل، ساحلِ همون برزخيه که با مال توش بود و اونجارو 50 سال ساخته بودن؟ آيا يک دنيای ديگه بود؟ آيا اونجا که با آريادنه بوده برزخ نبوده و فقط يک لايه پايين تر بوده؟ (که اينم نميشه، چون کاب داشت به آريادنه جاهايی که با مال ساخته بودن رو نشون ميداد) نميدونم!

- شباهت اين فيلم با Matrix هم انکار نکردنيه، البته شباهت دنيای این با دنيای ماتريکس. بيشتر هم آدم در اولين بارِ ديدن فيلم درگيرشه؛ مثلاً اينکه ميتونی در دنيای رؤيا مثل ماتريکس اشياء و مکان ها يا موقعيت خلق کنيم. در ماتريکس به هر چيزی که فکر ميکردن، مثل اسلحه، تلفن، مهارت و در و ديوار، به فاصله کمی براشون خلق ميشد يا محيا ميشد، اينجام ميبينيم که يه جا آقای ايمز يک اسلحه خيلی گنده در ميآره و شليک ميکنه و به آرتور ميگه که يکم خلّاقنه تر فکر کنه، يعنی که اين اسلحه رو با فکرش به دست اورده. کلاً شکل دنياها يه جور شبیه همه؛ خيلی شيک و خشکه و همه آدماي غير واقعی، صاف و صوفن و بی احساسن و به طور واضح معلومه که يک عده خاصی برای اينکه نميتونستن در دنيای واقعی به هدفشون برسن اينجا رو درست کردن که بتونن آزادی عمل بيشتری داشته باشن. يک شباهت دیگه هم نحوه بيدار شدن و خروج از اين دنيا هاست؛ در ماتريکس با برداشتن گوشی تلفن و در اينجا با گرفتن یک ضربه يا شک. البته در ماتريکس فرق عمده اين بود که جراحات بدنی در دنيای واقعی هم نمود داشت.

- حالا کل پروژشون؛ [اگه کامل با فیلم آشنا نیستین و معماهای فیلم براتون جذاب نیست، این قسمت خیلی خسته کننده خواهد بود!]

با توجه به چيزی که من از داستان مصور The Cobol Job فهميدم، جريان اينجوری بوده که گروه آقای کاب توسط شرکت کٌبٌل استخدام ميشه تا اطلاعات يک نقشه مهندسی در يک ارگان نفتی رو بدزده. ولی در حين کار ميفهمن که اين اطلاعات در ذهن آقای سيتو که بنيانگزار اين ارگانه وجود داره و بايد ذهن اون رو بازرسی کنن؛ اين ميشه که اين گروه ميره توکيو، همونجا که اول فيلم هستن (البته اول اول فيلم هم نه. اونجايی که در يک مهمانی در خانه آقای سيتو هستن) کاب ميخواد با گول زدن سيتو و اينکه اومده تا ذهنشو در مقابل دزدان و استخراج کننده ها حفظ کنه، يه کاری کنه که سيتو اسرارشو به کاب بگه (يعنی در واقع ميخواد بدونه که گاوصندوق سيتو کجاس که بره اين اطلاعات رو برای شرکت کبل به دست بياره). با اين حقه (که در يک خوابی که در يک خواب ديگه هست اتفاق ميفته) جای گاو صندوق رو ميفهمه و اطلاعات رو ميدزده. در اونجا ميفهميم که سيتو يک آدم آشنا به اين روش بوده که خودش رو برای استخراج کننده ها آماده کرده بوده. ولی با از بين رفتن رؤيا ميبينيم که آرتور اصرار داره که کاب قبل از سيتو بيدار شه و به اون معمار (nash) ميگه که سريع بيدارش کنه. دليلش اين بود که نميخواست سيتو بفهمه اون اطاق (که مثلاً خونه دوم سيتو بود) هم توی يک خوابه و ميخواست با بيدار شدن کاب قبل از اون موقعيت رو جوری نشون بده که انگار دنيای واقعی اونجاس. با اين کار اونا سيتو رو کامل گيج ميکنن بين دو دنيا و ميتونن اطلاعات رو ازش بگيرن. ولی باز به خاطر اينکه سيتو با اين کار آشناس، با ديدن مقايرتهایی که با خونه خودش ميبينه، ميفهمه که اينجا هم يک رؤياس. حالا چيز جالبتر که با خوندن اون کتاب مصور واضح تر ميشه اينه که آقای سيتو با کبل رو هم ريختن که شرکت آقای فيشر رو از هم بپاشونن. آقای سيتو هم کاب رو برای اين کار (inception) ميخواد استخدام کنه و کل ماجرای استخراج ايده از ذهن سيتو و خواب در خواب و اينا همش يک امتحان بوده که سيتو توانايی های کاب رو ببينه و بفهمه که آيا اون برای اين کار آمادس يا نه.

ادامه داستان اينجوری پيش ميره که کاب تيم 7 نفرشو جمع ميکنه، دستورات لازم رو ميده و نقشه اصلی رو ميکشه. اونا قراره طی 3 مرحله خواب که همشون با دقت طرح ریزی و برنامه ريزی شدن، يک ايده ساده رو در ذهن آقای فيشر بکارن. البته هنر قضيه اينه که در هر مرحله قسمتی از ايده رو به فيشر تحميل ميکنن تا کل ايده ساده تر برای فيشر جا بيفته و به حقيقتِ محض اون پی ببره؛ خيلی هوشمندانه! تازه، نولان خفن تر از اين حرفاس، انقدر کاملو دقيقه که ايده اي که قراره بکارن تو ذهن آقای فيشر رو ميگه بايد به يک احساس تبديلش کنيم، چرا؟ چون ايده يک چيزيه که بايد احساس شه تا مغز قبولش کنه؛ با دليل و منطق ايده جا نميفته تو مغز. پس کاب و گروهش بايد با يه راهی يه احساسی به فيشر بدن که اون تصميم بگيره بعد از باباش شرکت رو تقسيم کنه و به شيوه خودش ادارش کنه. اينجاس که آرتور ميپرسه: «how to translate a business strategy into emotion?» و ايمز ميگه که ميتونيم اين احساس رو بهش انتقال بديم که پدرش قبول داره که اون نبايد راهشو ادامه بده و بايد روش خودشو پیش بگيره. (چون کاب ميگه که يک احساسِ مثبت بايد شکل بگيره که ذهن تمايل به جذب اون رو داشته باشه؛ اينم از اون جزئياتيه که کسی بش دقت نميکنه!) به طور خلاصه، ترتيب ايده هايی که ميخوان تو ذهن فيشر بذارن:

«I will not follow in my father’s footsteps»

«I will create something for myself»

«My father doesn’t want me to be him.»

به هر حقه اي هست اينا در سطح سوم خواب، فيشر رو درون ناخود آگاه خودش ميبرن ولی بهش ميگن که اين ناخود آگاه آقای براونينگه، دستيار فيشرِ پدر و پدرخوانده‌ی فيشرِ پسر. برای همين فيشر هر چی در اون سطح ميبينه فکر ميکنه که چون در ناخود آگاه براوينگه، راسته و براونينگ بهش اعتقاد داره. غافل از اينکه ناخود آگاه ساختگی براونينگ با ايده اي پر شده که گروه آقای کاب اونو ساختن و دارن به خورد فيشر ميدن. اين «ايده» که فيشر اونو تو یه گاو صندوق پيدا ميکنه (که اين معنيش برای فيشر يعنی يک رازی که حقيقت داره و به پدرش تعلق داره) اين بوده که پدرش به اون و توانمندياش باور داشته و مطمئن بوده که خودش ميتونه شرکت رو با روش خودش اداره کنه. فيشر اين جريانات رو در يک گاو صندوق بزرگتر ميبينه! به خیال ايکنه متعلّق به براونينگه؛ ولی در اصل گاوصندوق بزرگ يک گاو صندوق غير واقعی و الکی بود که فيشر رو به باور برسونه و گاو صندوق کوچکتر که کنار تخت پدرش بود، متعلق به خودش بود و کاب ايده رو تو گاو صندوق فيشرِ پسر کاشته بود. (همون طور که قبلاً در گاو صندوق مال کاشته بودتش)

با اين ميزان از پيچيدگی، ايده بد جوری در ذهن فيشر تثبيت ميشه و اينا به مقصدشون ميرسن!

يه سری سؤال هم هست که حاوی نکات گنگه. يکی کلاً راجع به مال و عملکردش در موقعيت های مختلف و ايکه در همه رؤياها ظاهر ميشه و از ذهن کاب بيرون نميره. چرا؟ چجوريه؟ دوم اينکه جريان اون limbo که گفتم چی بوده و اين گروه کِی در limbo رفت؟! و يه چيز دیگه اينکه وقتی ماشينه در حال سقوط بود، در هتل حالت بی وزنی اتفاق ميفته، حالا چرا تو کوهستان هم بي وزنی نيست؟ مگه بي وزنی از خواب اول به دوم نرسيد؟ پس تو هتل هم که بی وزنن بايد تو خواب بعدی بی وزن باشن؟! يه چيزيم که به بهتر فهمیدن فیلم کمک میکنه اينه که در هر لحظه اي که فيلم تو خواب داره سير ميکنه آدم بفهمه که تو خواب کيه و چرا تو خواب اون فرده. مثلاً در اول فيلم، در مهمانی سيتو، خواب برای آرتوره، و وقتی بيدار ميشن تو خواب nash بيدار ميشن. يه دليل سادش که کاب خودش اعتراف ميکنه اينه که چون خودش قادر به ساختن و طراحی دنيا نيست (چون مال از اون با خبر ميشه و گاو صندوق ها و راه های در رو رو پيدا ميکنه و نقشه اونارو خراب ميکنه، حالا چرا نميدونم!!) يک نفر دیگه، مثلاً آرتور بايد خواب رو بسازه. و چرا بعدا nash خواب بعدی رو ميسازه؟ چون يک معماره و خوب و جزئی ميتونسته خونه سيتو رو شبيه سازی کنه که سيتو اون رو با خونه واقعيش اشتباه بگيره. و امّا در پروژه اصلی؛ خوابها از اول به اين ترتيبه: يوسف، آرتور، ايمز، آريادنه، limbo. فکر کنم اينجوری بوده که آريادنه هر قسمت از خواب که مربوط به هر نفر ميشده رو قبل از شروع کار بهشون توضيح داده که اونا موقع خواب ديدن اون محل رو بسازن. برا همين آرتور که متخصص تکنيک و دقت کار بوده، در هتل ميمونه که اسباب بيدار شدن اينارو فراهم کنه، برا همين احتياج داره جزئيات هتل رو بدونه، برا همين خواب هتل خواب آرتور بوده؛ ايمز هم که بايد نقش آتور رو در اين سطح بازی کنه بايد به نقشه کوهستان آشنا باشه، پس خواب کوهستان خواب ايمزه. تازه جدا از اون، ايمز بايد با فيشر در ماشين که تو درياچه افتاده بيدار شه و فيشر باور کنه اونا خودشو با براونينگ گروگان گرفته بودن و همش واقعی بوده!؛ يوسف هم که کلاً در پروژه نقشی نداشته و کار بقيرو در بقيه سطح ها نميتونسته انجام بده (مثلاً خودشو به جای براونينگ جا بزنه، يا اينکه يک شک سينکرون به همه بده که بيدار شن يا اينکه ايده بکاره تو گاو صندوق و اينا) راننده ماشين در سطح اول خوابه. حالا کی تو هوا پيما اوضاع رو ميپّاد؟ مهماندار هواپيما؛ که آدم بعد از ديدن فيلم برای دفعه اول اصلاً به کلی يادش ميره که اون بود که دکمه دستگاه رو تو هواپيما فشار داد و اون بود که ليوان آب رو دست کاب داد تا ماده خواب آور توش بريزه تا باهاش فيشر رو خواب کنه! [جزئيات!]

حالا ميرسيم به آخر فيلم!!!! من بعد از دومين بار، عمرا فکر نميکردم ممکنه بازم تو رؤيا باشن، ولی بعد از بار سوم، اين امکان هم ممکن شد برام؛ که کاب آخر فيلم اونقد تو limbo مونده که ليمبو واقعيتش شده، يک دنيا برا خودش ساخته، همه کسايی رو که ميشناخته به عنوان تصوير ذهنی (projction) آورده در ناخودآگاهش و چون فکر ميکنه اين دنيا واقعيه حتی totem اون هم کار نميکنه و باورش باعث شده اون رو ببينه که از حرکت بازمی‌ايسته. بچه هاشم که ميگن دارن يه خونه رو صخره ميسازن (غير ممکن). و همونطور که جايی خوندم 2 تا چيز ديگه اينو تشديد ميکنه، اينکه تو آخر فیلم، بچه هاش همون سن بودن که تو رؤياهاش بودن و همون شکلی نشسته بودن که اون هميشه اونارو تو رؤياهاش ميديده. و نکته بعدی اينکه نحوه رسيدن کاب به خونه رو نميبينيم و شايد اين يک رؤيا باشه که اول نداره. تئوری های مختلف راجع به پايان فيلم رو ميتونين خيلی کامل و کاملاً گج کننده تر در اينجا بخونين: http://junkflicks.wordpress.com/2010/11/08/a-journey-in-th-inception-mazes

به هر حال…

اين ماجرای موزيک و ربطش به بيداري رو هم بگم و تمومه؛ داستان اينه که يه نفر تو دنيای واقعی هميشه بايد وجود داشته که بدونه کِی زمانِ روی دستگاه تموم ميشه و اينا بيدار ميشن (البته ترتيب بيداريشونم نميدونم، تو خواب اول کاب تو قطار بيدار شد، در حالی که بقيه هنوز خواب بودن) اين يه نفر حدود 20 ثانيه قبل از صفر شدن زمان، يک آهنگی رو که اعضای گروه قبلاً روش توافق کردن رو ميذاره رو گوش فردی که خواب مال اونه تا اون بدونه که مثلاً در خواب 5 دقيقه فرصت داره که هر کاری ميخوان بکنن و بعدش بيدار ميشن. اونم مثلاً به کاب اينو ميگه تا کاب کار استخراجش رو زودتر به پايان برسونه تا در دنيای واقعی به مشکلی نخورن. حالا اين آهنگی که اينا توافق کردن آهنگ «Non je ne regrette rien» از خانوم «Édith piaf» بود که يه خواننده‌ی فرانسويه. حالا جالبی کار چيه؟ آهنگ و موسيقی اصلی فيلم که آخرشم پخش ميشه، آروم شده‌ی همين آهنگه!! اولِ آهنگ رو آروم کنين (در حد يک بيستم!) به صداهای بم و آرومی ميرسين که همون آهنگِ متن فيلمه و احتمالاً وقتی آدم آخر فيلم اينو ميشنوه (مثل يک نفر که داره در خوابش اين آهنگو ميشنوه و ميفهمه که چيزی تا بيداری نمونده) معنيش اينه که آدم هنوز خوابه و بايد بيدار شه تا با واقعيت روبرو شه! (تو سينما فرض کنین اينو بفهمین و بعد از چند دقيقه بعد از اتمام فيلم چراغا روشن شه!!)

بازیگران شاخص: Leonardo DiCaprioJoseph Gordon-LevittEllen PageTom HardyCillian MurphyMarion CotillardPete PostlethwaiteMichael Caine

( -2008) True Blood

Posted: 1 ژانویه 2012 in Series
برچسب‌ها: , ,

http://en.wikipedia.org/wiki/True_blood

http://www.imdb.com/title/tt0844441/

دانلود شده

علّت دانلود: سازنده سريال، که سريال Six Feet Under رو هم ساخته بود.

نظر: صرفاً يه سريال سرگرم کنندس، تازه اگه از فيلمای علمی تخيلی هم خوشتون نمياد که اصلاً به دردتون نميخوره چون کاملاً داستانش بر اساس خون آشام هاست. البته بعد از فصل اول غير از خون آشام ها انواع موجودات تخيلی ديگه مثل گرگينه، جادوگر، روح، يوزپلنگينه، شیطان، عوض شونده (shifter) و پری رو به سريال معرفی ميکنه که خب به نظر مسخره و بچه گانه مياد ولی اگه به اين چيزا عادت داشته باشين، مشکلی با مقداری تخيل در داستان نداشته باشين، به اين معتقد باشين که داستان ها و فيلم ها صرفاً از تخيل سرچشمه ميگيرن و برای رسيدن به يک پيام يا ايده جديد، تخيل لازمه و در آخر اينکه با تجربه فيلم های تخيلی که داشتين به اين نکته رسيده باشين که در اين نوع فيلم ها خوبه که آدم به بتن فيلم توجه کنه و حاشيه هارو در قضاوت اصلی فيلم قرار نده، ميتونين از اين سريال لذت ببرين!

من اول به خاطر سازندش اين سريالو دانلود کردم و فکر ميکردم که اون شاهکاری که در Six Feet Under انجام داده بود رو تکرار کرده، ولی اشتباه کرده بودم و اين سريال پتانسيل رسيدن به Six Feet Under رو نداره (هيچ سريالی اين پتانسيل رو نداره احتمالاً!) ولی خب به خاطر سرگرمی ای که داشت و بازيگران نسبتا خوب، جذب سريال شدم و ديدمش. البته بر خلاف

خيلی از سريالا اين سريال برداشت آزادی از يک سری کتابه که 11 تاشون نوشته شده و الان صرفاً برای ساخت اين سريال منتشر ميشن.

داستان: کل سريال در يه شهری در ايالت لويزيانا اتفاق ميفته در زمان حال، ولی با اين تفاوت که خون آشام ها به صورت علنی در دنيا شناخته شدن و ديگه کسی نيست که از وجودشون بی خبر باشه. برای خودشون سازمان ها و ارگانهايی دارن که برای رسيدن به حقوقشون با دولت همکاری هايی هم انجام ميدن. کشور رو به منطقه هايی تقسيم کردن که برای هر منطقه يک فرماندار از خون آشام ها انتخاب کردن که به امور خون آشام های اون منطقه رسيدگی ميکنه. سيستم قضايی و چيزی مثل مجلس نمايندگان هم دارن که تصميم های بزرگ رو ميگيرن! (اين چيزيه که در اوايل فصل اول خيلی بيننده رو جذب ميکنه؛ چون هميشه خون آشام ها از ديد عموم مخفی بودن) ولی به دليل اينکه ماهيت اين موجودات پليده و خيلی وحشی هستن، هميشه در کل کشور و به خصوص اين شهر درگيريهايی وجود داره که نميذاره مردم عادی زندگی سالم و راحتی داشته باشن. آدما هم به دليل تعداد زياد و روز افزونشون نمتونن بيخيالشون شن و مجبورن باهاشون سر و کار داشته باشن. خلاصه داستان اصلی اين سريال راجع به يه دختريه که تو يه رستوران کار ميکنه و در مواجهه با اولين خون آشامی که به شهرشون مياد عاشق اون ميشه، خون آشام هم عاشق اون ميشه. چون اين دختره بين خون آشام ها خيلی خواهان داره ماجراهايی بين خون آشام ها پيش مياد که منجر به خوشونت و قتل و دسيسه و خيانت ميشه (درست اتفاقايی که در يک سريال اکشن و درام معمولی ميتونه اتفاق بيفته و ماهيت تخيلی داستان نبايد تأثيری روشون بذاره!).

در خلال اين سريال با ويژگی ها و خصوصيات مختلف خون آشام ها که همه جا چيز های مختلفی رو در موردشون به تصوير کشيدن و خيلی ها هم کاملاً ويژگی های جديد و تازه اي رو معرفی کردن (از فيلم Interview with the Vampire گرفته تا همين فيلم های Twilight) آشنا ميشيم که بعضياش ايناس: در نور خورشيد ميسوزن، نقره تنشون رو ميسوزونه و ضعيفشون ميکنه، برخورد چوب با تنشون اونهارو متلاشی ميکنه و ميکشه، هر زخمی غير از زخم ناشی از چوب رو ميتونن کاملاً درمان کنن، آب دهنشون خاصيت التيام دهندگی زيادی داره، خون انسان رو به خون حيوانات ترجيح ميدن و براشون مقوی تره، چيزی غير از خون نميخورن، خونشون برای انسانها هم شفاء دهنده‌ی زخم و درده و هم به دليل انرژی ای که داره انسان ها رو مسخ ميکنه، قوی ميکنه و توهم زاست، با خوردن خون يک خون آشام اون آدم در يک رابطه تلپاتيک با اون خون آشام قرار ميگيره که خون آشام از حالات اون آدم با خبر ميشه، خون آشام ها برای ورود به خونه‌ی يک آدم بايد اجازه ورود بگيرن وگرنه نميتونن وارد شن، خون آشام ها با گاز گرفتن يک انسان و مکيدن کامل خون اون و جايگزين کردن خون خودشون، اون رو به يک خون آشام تبدیل ميکنن که ميتونن بهش دستور هم بدن.

خلاصه، فعلاً 4 فصل اين سريال منتشر شده که فصل 5 هم در راهه. بازيگر نقش اصلی اين سريال، Anna Paquin، بازی خوبی رو ارايه ميده و متناسب نقشش انتخاب شده. بازيگران مرد هم در سريال خوب نقش ایفا ميکنن، مخصوصاً دو بازيگر اصلی Stephen Moyer و Alexander Karsgard. نکته منفی و اذيت کننده برای من در مورد اين سريال اينه که به شدّت شخصيت-محوره. يعنی کاملاً داستان روی شخصيت Sookie Stackhouse ميچرخه. در خلال سريال البته زير داستان هايی در مورد بقيه‌ی چندين شخصيت اصلی داستان هم ميبينيم ولی بعد از قسمت يا قسمت هايی که اين زير داستانا مرتفع ميشن، به پوچی اونا پی ميبريم و ميفهميم که چقدر نويسنده تلاش مذبوحانه در گسترش ابعاد سريال کرده و نا موفق بوده، چون اين زير داستان ها در مقابل داستان اصلی خيلی کم اهميت و غير جذاب جلوه ميکنن. در هر صورت، اينها هم جزو داستان سريال هستن و نميشه بدون اونا يه سريال کامل داشت. يکی از اون جاهايی که آدم ميفهمه Allan Ball داستان سريال رو ننوشته همین شخصیت-محور بودن سریاله چون در مقايسه با Six Feet Under که از نويسندگی عالی برخوردار بود و کاملاً گروه-محور بود، True Blood بيشتر جلوه های ويژه خوب و نسبتاً واقعی اي داره و داستان قوی اي نداره. ولی خب، يه سری المان هايی هم هست که ويژه گيهای کارای Allan Ball رو مبرهن ميکنه. مثل تاکيد زياد روی سکانس ها و صحنه های عشق بازی و روابط جنسی که در Six Feet Under هم تقريباً وضع به همين شکل بود؛ همينطور مانور زياد دادن روی شخصيت های همجنس‌گرا در سريال. هم در Six Feet Under و هم در اين سريال 2 شخصيت اصلیِ همجنس گرا داريم که (احتمالاً به خاطر همجنس گرا بودن Allan Ball) سعی در زيبا جلوه دادن اين روابط و پا فشاری در نمايش هر چه بيشتر اونها داره.

نمونه دیالوگ:

- he is your maker; isn’t he?

- don’t use words you don’t understand.

- you have a lot of love for him.

- don’t use words i don’t understand.

==========================

Satan has been telling you he is god for a long time, and you’ve fallen for it.

==========================

You are acting like a century old child.

(Lie To Me (2009 – 2011

Posted: 17 دسامبر 2011 in Series
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt1235099/

http://en.wikipedia.org/wiki/Lie_to_me

پیشنهاد دوستان

نظر: سريال خوبيه؛ البته موضوع اصليش. فصل اولش مخصوصاً خيلی خوب و جذّابه، ولی رفته رفته از جذّابيت و طراوت سريال کم ميشه. خود موضوعش يه جوريه که بعد از اينکه فصل اولش رو ميبينيم ميفهميم که قطعا موضوع کم خواهد آورد و همين طور هم ميشه. يعنی روی يه سری سوژه محدود بيشتر نميتونه مانور بده، برا همين عملا تو فصل ۲ ما ميتونيم داستان ها رو حدس بزنيم و تو فصل ۳ هم ميتونيم بهتر از دکتر لايتمن مجرم رو پيدا کنيم!

داستان: داستان از اين قراره که آقای دکتر لايتمن متخصص شناسيی و آناليز حرکات صورت آدمهاست که از روی اون حالات درونی و احساستشونو ميفهمه. توسط مطالعه دقيق اين حالات،۷ حس مختلف مبرهن ميشن که نفرت، خشم ،ترس، ناراحتی، خوشحالی، تعجّب و تحقير هستن. اين دکتر انقدر در اين کار تبهر داره که ميتونه با اولين نگاه و بعد از پرسيدن يک سؤال

بفهمه که طرفش چه هسی داره و در تمامی تماس های روزانش با آدم ها اين شيوه رو به کار ميگيره تا بفهمه مخاطبش داره بهش دروغ ميگه يا نه. برای همين خيلی از شخصيت های حقيقی و حقوقی مهم سراغ دفتر کار اين دکتر (که يک شرکت خيلی مدرن با آخرين تکنولوژی تشخيص صدا و تصوير و ايناس) ميان تا اون رو برای فهميدن حقيقت استخدام کنن. و هر قسمت هم مربوط به يکی از اين مشترياشه.

بازی شخصيت اصلی البته خيلی عاليه (با بازی Tim Roth). فکر نکنم کس ديگه اي ميتونست اون چيزی که اين نقش لازم داشت رو ايفا کنه، چون واقعاً يک نفر خبره در اين کار رو تصوير ميکنه که در عين اينکه عاشق کارشه و درست انجام دادن کارش رو از همه چيز در زندگيش مهم تر ميدونه، يه آدم نسبتاً بد اخلاق، غير اجتماعی و جدّيه که دوست داره با اين تخصصی که داره به بقيه در بهتر فهميدن همديگه کمک کنه يا اينکه هر کاری که از دستش بر مياد انجام بده تا بتونه به يه نفر با اين کارش کمک کنه. البته بازیگر معروف دیگه ی هم تقریبا نداره!

اين سريال، مثل خيلی سريال های درام ديگه تک-شخصيتيه. يعنی مسائلی که پيش مياد صرفاً مخصوص شخصيت دکتر لايتمنه و ما ميدونيم که اون قراره آخرش مسئله رو يه جوری حل کنه و تمام زير داستان هايی که در سريال برای بقيه شخصيت های اصلی سريال تنظيم شدن خيلی پوچ به نظر ميان و فقط و فقط زمان سريال رو پر ميکنن. چون در آخر، اين «بقيه شخصيت اصلی ها» نه به جايی ميرسند، نه در روند اصلی داستان تأثير شگرفی دارن و نه اون زير داستان ها تبديل به يک بخشی از داستان اصلی ميشه. من شخصا سريالای گروه-محور رو ترجيح ميدم يا بيشتر ارج مينهم. البته سريالای شخصيت-محور خيلی بيشترن و سريال گروه محور خوب هم احتمالاً کم هست؛ ولی در هر صورت سريال شخصيت-محور خوب هم کم نيست!

در ضمن اين سريال بعد از ۳ فصل کنسل شده! فصل ۲ و ۳ هم به هم چسبيده منتشر شده يعنی بعد از فصل اول با ۱۳ قسمت، ۳۵ قسمت پشت سر هم منتشر شده؛ خيلی هم نصفه کاره تقریبا تموم ميشه، يعنی مشخص بوده که برنامه ادامه دادن داشتن ولی به زور کنسل شدن.

(Midnight in Paris (2011

Posted: 9 نوامبر 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt1605783/

دانلود شده

علّت دانلود: کارگردان و نويسنده (Woody Allen)

نظر: خيلی خوب بود. خيلی هم جالب و سرگرم کننده بود. باز هم وودی آلن تونست تفکرات خودش رو در قالب يک داستان خوب در بياره و يه فيلم خوب بسازه. البته جای تعجب داره که چطور تو اين فيلم موضوع اصلی راجع به خيانت و ارتباطات و رابطه زن و شوهر و اينا نبود و فقط يک اشاره کوچيک و يک زير داستان فرعی در اين مورد در فيلم بود. چون تقريباً از 9 فيلم اخيرش 7 تاشون اينجورين. به هر جهت داستان فيلم راجع به يک نويسنده امريکايیه که اولاً عاشق پاريسه و ثانيا عاشق دهه 1920 و کلاً هنرمندها و نويسنده های اون دوره هست. در يک سفری که با نامزدش ميره پاريس هر شب ساعت 12 سوار يک ماشين قديمی (و جادويی) ميشه و اون ماشين ميبرتش به اون زمان و تمام کسانی که دوست داشته ببينه رو ميبينه و باهاشون حرف ميزنه. ديالوگ هايی که بين اين هنرمندان رد و بدل ميشه، طرز فکرشون و تقابل اين حرف ها با زمان حال خيلی جالبه. موضوع اين حرف ها بيشتر راجع به معنی و مفهوم زندگی، فرار از پوچی و بی هدفی تو زندگی، قبول کردن حال و سختی ها و ناخشنودی های زندگی فعلی و در نهايت هم مشخص کردن هدف يک هنرمند در اين بين بود!

از بازيگران زيادی در فيلم استفاده شده بود که بيشترشون نقش هنرمندان 100 سال پيش رو بازی ميکردن. (کسانی مثل همينگوی، سالوادور دالی، پيکاسو و فيتزجرالد) نقش وودی آلن رو هم (مثل هميشه که يک نفر بايد جای اون بازی کنه) Owen Wilson بازی ميکرد که خيلی هم فکر کنم آلن از بازيش بايد راضی باشه! کلاً بازی بقيه هم خوب بود و نقششونو خوب در اورده بودن. بازی Adrien Brody هم در نقش سالوادور دالی خيلی تو چشم ميزد و به نظرم با اينکه چند دقيقه بيشتر نبود ولی عالی بازی کرد.

يه قانونی دارم که ميگه وودی آلن تقريباً 3 (يا 4!) سال يک بار فيلم خوب ميسازه و در دهه گذشته و با ساخت اين فيلم، اين قانون تقريباً مسجل شده!

بازيگرن شاخص: Owen Wilson, Rachel McAdams, Marion Cotillard, Adrien Brody, Michael Sheen

نمونه ديالوگ:

- I would like to know what is your opinion about my novel.

- My opinion is I hate it.

- You haven’t even read it.

- If it’s bad I’d hate it because I hate bad writing. If it’s good I’ll be envious and hate it all the more. You don’t want the opinion of another writer.

=======================

We all fear death and question our place in universe. The artist’s job is not to succumb to despair but to find an antidote for the emptiness of existence.

=======================

Man Ray: A man in love with a woman from a different era. I see a photograph!
Luis Buñuel: I see a film!
Gil: I see insurmountable problem!
Salvador Dalí: I see rhinoceros!

(The Pianist (2002

Posted: 19 اکتبر 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt0253474/

دانلود شده

علّت دانلود: کارگردان (Roman Polanski)

نظر: خيلی شبيه شيندلرز ليست بود. آلمانيا ميريزن تو لهستان، فرانسه و اينگيليسا با آلمان اعلام جنگ ميکنن، يهوديا از اومدن تو خيابون و شهر و جاهای عمومی منع میشن، آلمانيا يهوديارو قرنطينه ميکنن تو يه جای خاص تو ورشو؛ بعدش اونارو به عنوان کارگر استفاده ميکنن (اين وسط رندم خيلياشونو وسط خيابون ميکشتن)، کسايی که کار نميکردنو يا ميکشتن يا خودشون از گرسنگی ميمردن. اونارو دسته دسته (بيشتر پير ها و زن و دخترا) ميبردن با قطار بيرون شهر ميکشتن خاک ميکردن، جووناشونم انقدر کار ميکشيدن ازشون و گشنگی ميدادن بهشون، تلف ميشدن. اين وسط داستان يک نوازنده پيانو که تو کانال راديو ورشو پيانو ميزده رو نشون ميده که به خاطر آشناهايی که داشته و شانس هايی که ميآره يه جوری از محل کار در ميره و يکی بهش پناه ميده.

خلاصه فلاکت زندگی يهوديارو نشون ميده و اينکه آلمانيا به عنوان برده و حيوون با اينا رفتار ميکردن و مجبورشون ميکردن که کارای اسفباری براشون انجام بدن. يه چيز جالب که الان فهميدم، رابطه پست The Experiment با اين پست بود و اونم اينکه تو اين فيلم نشون ميده بعد از شکست آلمانا توسط پيشروی روسا و کلاً جنگ جهانی، يه سری سرباز آلمانی رو لهستانيا گرفته بودن و زندانی کرده بودن و مسخرشون ميکردن (به عنوان تلافی). يه جوری احساس انتقام و مقابله به مثل بهشون دست داده اون موقع که آلمانيا رو زندانی يه جا دور هم جمع کرده بودن.

بازيگر نقش اصلی اين فيلم هم (که اتفاقاً تو فيلم The Experiment بود!) به عنوان جوان ترين فردی انتخاب ميشه که اسکار بهترين بازيگر مرد رو تا حالا گرفته!

(Seven (1995

Posted: 15 اکتبر 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt0114369/

نویسنده نقد: امین صامتی

تحلیل هفت

«اگر می‎خواهی مردم به حرفت گوش کنند دیگر نمی‎توانی آرام بر شانه‎هایشان بزنی، باید با پتک بر سرشان بکوبی. آنگاه می‎فهمی که توجه کامل آنها به تو است.»

            فیلم «هفت» با بازی «مورگان فریمن»، «برد پیت» و «کوین سپیسی»، به کارگردانی «دیوید فینچر» و نویسندگی «اندرو کوین واکر»، سال 1995 به اکران جهانی در آمد. در ابتدا، با تبلیغ‎های قبلی و با توجه به کارهای قبلی فینچر، به این فیلم به دید یک فیلم جنایی هالیوودی دیگر نگاه شد که در بهترین حالت لایه‎ای کاملاً سطحی برای طرفداران سینمای «معنا گرای» هالیوود خواهد داشت، اما پس از اکران، حتی بینندگان عادی و صرفاً «مجذوب داستان» متوجه شدند که این فیلم، چیزی فراتر از یک پلیس بازی هالیوودی است.

            فیلم «هفت»، فیلمی چند لایه است؛ جذاب به لحاظ داستانی، قوی به لحاظ ساختاری و عمیق به لحاظ معنایی و حتی فلسفی. این اثر که دومین فیلم سینمایی «فینچر» است را می‎توان آغاز دوره‎ی مقابله‎ی او با کلیشه‎های هالیوودی دانست. مثل تمامی فیلم‎ها، این فیلم را می‎توان از جنبه‎های مختلف مورد بررسی قرار داد. در اینجا به اختصار به بررسی داستان، ساختار و معنای فیلم می‎پردازم.

درباره داستان فیلم

                هفت گناه کبیره و هفت قتل، این دو مطلب پایه‎ی داستانی این فیلم را در بر می‎گیرد. فیلم با نشان دادن بخشی از زندگی کارآگاه » ویلیام سامرست» با بازی «مورگان فریمن» آغاز می‎شود. با نگاهی جزیی به زندگی او متوجه می‎شویم که او مردی مجرد، مرتب، دقیق، خونسرد و کارآگاهی با تجربه و آگاه است. چند دقیقه بعد هنگام بررسی یک صحنه‎ی قتل متوجه می‎شویم که قرار است به زودی بازنشسته شود.

            بعد از این صحنه‎ی قتل با کارآگاه «دیوید میلز» با بازی «برد پیت» آشنا می‎شویم، کارآگاه جوانی که قرار است بعد از بازنشستگی «سامرست» جای او را بگیرد. با نگاه در زندگی «میلز» او را نقطه‎ی مقابل «سامرست» می‎یابیم. مردی که با همسرش با دردسر بسیار از شهر دیگری به این شهر منتقل شده تا اینجا مشغول کار شود، جوانی کم تجربه، سرکش، کمی شلخته و بد دهن. برای هرچه بیشتر آشکار شدن تفاوت این دو نفر، یکی سیاه پوست و یکی سفید پوست انتخاب شده‎اند. (گرچه از ابتدا اینطور تصمیم گرفته نشده بود)

روز بعد، «سامرست» و «میلز» هر دو با هم برای بررسی یک صحنه می‎روند. مردی بسیار چاق که صورتش در بشقاب غذایش افتاده و مرده است. بعد از کالبد شکافی مشخص می‎شود که مرد چاق به زور غذاها را خورده و پس از آن با ضربه‎ای که به شکمش وارد شده معده‎اش پاره شده و مرده است. برای هر دو کارآگاه واضح است که قتل صورت گرفته است، «میلز» می‎گوید که یک قتل ساده صورت گرفته اما «سامرست» اصرار دارد که این اول نقشه‎های قاتل است. «سامرست» به رئیس پلیس اصرار می‎کند که این پرونده را به عنوان آخرین پرونده‎اش به او بدهند.

فردای آن روز وکیل معروفی در شهر به قتل می‎رسد. روی زمین دفتر وکیل کلمه‎ی «طمع» با خون نوشته شده است. پرونده‎ی قتل او به «میلز» سپرده می‎شود اما «سامرست» پس از خبردار شدن از این پرونده و پس از بررسی دوباره‎ی صحنه‎ی قتل اول متوجه ربط این دو پرونده می‎شود: هفت گناه کبیره‎ی ذکر شده در مسیحیت.

                داستان فیلم «هفت» به لحاظ فیلمنامه‎ای از ساختاری کاملاً کلاسیک برخوردار است. در یک سوم اول فیلم با شخصیت‎ها آشنا می‎شویم و هرکدام را به نسبت می‎شناسیم. ابتدا «سامرست» پیر و جا افتاده، سپس «میلز» جوان پر انرژی، و بعد «تریسی»، همسر «میلز»، زن جوان و ساده‎ای که قصد دارد خودش را با موقعیت جدیدش در این شهر وفق دهد. همچنین با هدف و کمی با شخصیت قاتلمان آشنا می‎شویم و به طور کلی مطلع می‎شویم که با چه چیزی طرف هستیم. در یک سوم بعدی کمی بیشتر درگیر داستان می‎شویم. سوالاتی در ذهنمان طرح می‎شوند که بعضی از آنها را می‎توانیم پاسخ دهیم و بعضی هنوز برایمان گنگ هستند. با گره‎های بیشتری مواجه می‎شویم و دغدغه‎ی اصلیمان باز کردن این گره‎ها و در نتیجه آگاهی از شخصیت قاتل و پیدا کردن او است. و در انتها با قاتل روبرو می‎شویم.

 

درباره ساختار فیلم

            ساختار فیلم را میتوان با بررسی فیلم از ابعاد مختلف مانند فیلمنامه، کارگردانی، تصویربرداری و … تحلیل کرد. در اینجا به بررسی برخی از این ابعاد می‎پردازم.

            فیلم «هفت» را به لحاظ فیلمنامه می‎توان یک فیلم پست مدرن در نظر گرفت. زیرا همان‎طور که قبلاً اشاره شد، این فیلمنامه به لحاظ داستانی، ساختاری کاملاً کلاسیک دارد و می‎توان نقاط عطف و اوج فیلم را به راحتی تشخیص داد. اما با وجود این فرم داستانی کلاسیک، المان‎هایی از هنر مدرن در فیلمنامه دیده می‎شوند. از جمله سمبلیسم، نامشخص بودن مکانی (در فیلم به اسم شهر اشاره نمی‎شود)، دیالوگ‎هایی که طرفین هردو به یک اندازه در آن سهیم هستند و …

                شخصیت پردازی در این فیلم ساده و قابل فهم و در عین حال بسیار فکر پخته و فکر شده است. به این معنی که وقتی خونسردی «سامرست» یا عصبانیت «میلز» را می‎بینیم، احساس گنگ یا نامأنوسی نسبت به آن نداریم، آن را باور می‎کنیم و به راحتی با آن کنار می‎آییم، در حالیکه باور پذیر شدن این شخصیت‎ها به علت صرف زمان بسیار زیاد برای تحلیل و پخته تر کردن آنها است. تنها جایی که بیننده ممکن است از عمل شخصیتی کمی سردرگم شود، اعتماد غیر عادی «تریسی» همسر «میلز» به «سامرست» است. در واقع در فیلمنامه چندین سکانس اضافه تر از آنچه می‎بینیم وجود داشته است ولی پس از تصویربرداری و حتی گاهی پس از تدوین، تعدادی از این سکانس‎ها به دلایل مختلف و توسط افراد مختلفی خذف شده‎اند. تعدادی از این سکانس‎های حذف شده این عمل «تریسی» را توجیه می‎کردند. اما برای این که عمق تفکرات نویسنده در شخصیت‎ها را درک کنیم بهترین راه اشاره به شخصیت قاتل فیلم، «جان دو» است. ما بیشتر فیلم را دنبال این شخصیت می‎گردیم و نظرات و دیدگاه‎های مختلفی راجع به این شخصیت پیدا می‎کنیم، اما در بیشتر موارد، در عین نفرت، به صورت فطری کمی او را تحسین می‎کنیم. همان‎طور که وقتی «میلز» او را دیوانه خطاب می‎کند «سامرست» واکنش نشان می‎دهد و می‎گوید: «این بی اعتناییه که اونو دیوانه خطاب کنیم» و در ادامه می‎گوید «این مرد علمیه، دقیقه و بدتر از همه صبوره.» نکته‎ی اصلی راجع به این شخصیت این است که ما هیچگاه او را درست نمی‎شناسیم، «اندرو کوین واکر» نیز بر این نکته تأکید داشته، تا جایی که اسم «جان دو» را برای این شخصیت انتخاب کرده است. («جان دو» نامی است که در دادگاه‎ها و بیمارستان‎ها برای افرادی که هویت ناشناخته دارد انتخاب می‎شود)

            در رابطه با کارگردانی فیلم «هفت»، مهم‎ترین نکته این است که این فیلم اولین فیلمی بود که سبک اصلی و فضای کلی کارهای «دیوید فینچر» را معرفی کرد. فضاهایی تاریک، عمدتاً پوشیده شده با رنگ‎های سرد و معمولاً کمی دلهره آور. از دیگر نکات مربوط به کارگردانی این فیلم می‎توان به انتخاب محل‎های دوربین اشاره کرد. آنچه در این باره قابل تحسین است، دور بودن دوربین از شخصیت‎ها زمان وقوع اتفاقات است. نتیجه‎ی این عمل دور نگاه داشتن ما از شخصیت خواهد بود که باعث می‎شود که نتوانیم او را بشناسیم، و این امری است که مد نظر نویسنده و کارگردان بوده است. البته ایراداتی نیز بر کارگردانی وارد است، به عنوان مثال در سکانسی که «سامرست» به منزل «میلز» آمده، در صحنه‎ای که با «تریسی» راجع به ازدواج او با «میلز» صحبت می‎کند تا زمانی که راجع به اصلحه می‎گوید، به علت شکسته شدن خط فرضی، بیننده کمی نسبت به موقعیت مکانی «تریسی»، «سامرست» و «میلز» که در اتاق سگ‎هایش به سر می‎برد گمراه می‎شود، اما ایراد فنی به لحاظ کارگردانی بر این صحنه وارد نیست.

            از نکات قوت دیگر فیلم می‎توان به بازیگری خوب آن اشاره کرد. این فیلم، اولین فیلم کمپانی «New Line Cinema» است که در آن از بازیگرهای لیست A هالیوود مانند «برد پیت»، «کوین سپیسی» و «گوینت پلترو» استفاده شده است. تلفیق بازی برون گرای «پیت» و بازی درون گرای «فریمن» و انتخاب «پیت» برای جوانی پرخاشگر و بی حوصله و انتخاب «فریمن» برای مردی پخته و خونسرد امری بسیار تحسین برانگیز است، چرا که شیوه‎ی بازی برون گرای «پیت» ایجاب می‎کند که تحرک زیادی داشته باشد و از بدن خود بیشتر استفاده کند، در مقابل، بازی درون گرای «فریمن» باعث می‎شود که او بیشتر از این که دست و پایش را تکان بدهد، با حرکات کمتر و ساده تر بتواند ما را به شخصیت خود عادت دهد که نتیجه‎ی این امر شکل گرفتن شخصیتی خونسرد و جا افتاده است. همین مورد را می‎توان درباره‎ی بازی «سپیسی» نیز ذکر کرد. باید در نظر بگیریم که انتخاب بازیگری با شیوه‎ی درون گرا برای نقش «میلز» یا بازیگری برون گرا برای نقش «سامرست» لزوماً دلیل بر ضعیف شدن شخصیت‎ها نبود، اما قطعاً ازتضاد بین دو شخصیت می‎کاهید. همان طور که «آل پاچینو» برای نقش «سامرست» در نظر گرفته شده بود اما این نقش را نپذیرفت. نکته‎ی دیگر راجع به بازیگری فیلم، وقت و کاری است که هر کدام از بازیگرها برای نقش‎هایشان صرف کردند، از جمله «مرد دیوانه شده» در جریان مقتول شهوت با بازی «للاند اورسر»، سه شبانه روز نخوابیده تا بتواند حالت روان پریشانه‎ی خود را تصویر کند و «کوین سپیسی» (که پیش از این فیلم برنده‎ی جایزه‎ی اسکار بوده است) از «فینچر» درخواست کرد که نام او در تیتراژ اول فیلم وارد نشود تا هویت نقش او تا پایان ناشناس بماند. «فینچر» در مقابل در تیتراژ پایان فیلم دو بار نام «سپیسی» را نمایش می‎دهد!

در انتهای این بخش توضیحاتی درباره‎ی تصویربرداری و موسیقی فیلم می‎دهم. مدیریت تصویربرداری این فیلم بر عهده‎ی «داریوش خنجی» بوده است. او شکل فیلمبرداری در صحنه‎های تعقیب و گریز تلویزیونی را الگوی خود قرار داده است، سکانس تعقیب و گریز فیلم این مطلب را آشکار می‎سازد. «خنجی» پیش از این فیلم و فیلم قبلی فینچر، عمدتاً در سینمای اروپا فعالیت داشته است لذا در این فیلم تلفیق بسیار هنرمندانه‎ای از تصویربرداری اروپایی و هالیوودی ارائه می‎دهد. این مدیر تصویربرداری که یک بار در سال 1996 کاندید اسکار شد، در این فیلم با استفاده از تکنیک‎هایی که سال‎ها بود کنار گذاشته شده بودند، آنها را دوباره به سینمای جهان برگرداند. از جمله این تکنیک‎ها تکنیک «کنار گذاشتن سفیدی» بود، که در مرحله‎ی شست و شوی فیلم، به جای این که نقره‎ی موجود در فیلم به طور کامل استخراج شود، بخشی از آن یا تمام آن در فیلم می‎ماند و در نتیجه صحنه‎ای تاریک و وهم گون ارائه می‎شود. همچنین «خنجی» برای تیتراژ اول فیلم، به جای وارد کردن اسم‎ها با کامپیوتر، آن‎ها را روی فیلم دیگری نوشته و آن را تا کرده و روی فیلم اصلی گذاشته، با این کار او فضای ترسناک و پارانوئیدی را در تیتراژ ارائه داده است. این تکنیک‎ها باعث شد که بسیاری از کارگردان‎ها پس از این فیلم از مدیرهای تصویربرداری «چیزی شبیه هفت» بخواهند. درباره‎ی موسیقی فیلم که اثر «هاوارد شور» می‎باشد نیز این نکته حائز اهمیت است که این تلفیق موسیقی متن مدرن، مانند ریمیکس آهنگ «نزدیک‎تر» از گروه «ناین اینچ نیلز» که در تیتراژ اول استفاده شده و موسیقی متن کلاسیک و برنارد هرمن گونه که در سکانس آخر می‎شنویم، به این کمک می‎کند که «هفت» را به عنوان یک فیلم پست مدرن بشناسیم. انتخاب این ترانه‎ی خاص از «ناین اینچ نیلز» انتخاب بسیار هوشمندانه و دقیقی است، چرا که تنها جمله‎ی این ترانه که با این ریمیکس در انتهای تیتراژ می‎شنویم، بازتابی از «جان دو» و هدف او است، صدای خشن و شیطانی «ترنت رزنر» وقتی می‎گوید: «مرا به خدا نزدیک‎تر می‎کنی!»

نکات و معنای هفت

            هفت فیلمی عمیق و پرمعنی و بسیار پر نکته است. اشاره به تک تک نکات و کل معنی این فیلم با یک مقاله امکان پذیر نیست. اما سعی می‎کنم تا جایی که ممکن است نکات مهم را پوشش دهم. لازم به ذکر است که فیلم سرشار از نکات ریز است که فهمیدن هر کدام از آنها، فضای معنایی دیگری که هنوز تاریک است را روشن می‎سازد.

به طور کلی این فیلم دارای دو برداشت یا درون‎مایه است. یک درون‎مایه‎ی دینی و اعتقادی که بحث اصلی فیلم است، این که ما به چشم بازگشت یک گناه به گناهکار را می‎بینیم، و یک درون‎مایه‎ی روان‎شناختی یا انسان‎شناختی. دور بودن شخصیت «سامرست» از شخصیت «میلز» به لحاظ ظاهری، فکری، رفتاری و … نکته‎ای است که از ابتدای فیلم مشخص است، آن چیزی که این امر را ویژه می‎سازد نزدیک شدن آرام آرام این دو نفر در طی ماجرا است. این امر به شکلی بسیار هوشمندانه در دیالوگ‎ها و داستان فیلم پوشیده شده است. «سامرست» مردی است که اولین تصاویری که از او می‎بینیم مرتب کردن خانه‎اش قبل از بیرون رفتن است. تفنگ، چاقو، خودکار، دستمال، نشان و عینکش به صف و مرتب روی میزش چیده شده اند و او آنها را به نوبت بر می‎دارد و کتش که مرتب روی چوب رختی آویزان شده را می‎پوشد. این مرد زندگی‎اش تا جایی مرتب است که هنگام خواب نیز یک مترونوم در کنارش ضرب می‎دهد. از آنجا که مترونوم وسیله‎ای برای نگاه داشتن ضرب در موسیقی و لذا عامل نظم در آن است، می‎توانیم قبول کنیم که مترونوم در کنار «سامرست» به هنگام خواب نمادی از زندگی بسیار دقیق و شاید اغراق شده‎ی او است. در مقابل، «میلز» مردی است که پیراهنی چروک و موهایی نامرتب دارد و هر روز صبح، کرواتی که گرهی آماده دارد را از حلقه‎اش بر گردن می‎اندازد، این امر نیز به اندازه‎ی مرتب بودن «سامرست» برای ما واضح است.

            در ادامه تفاوت‎های دیگری در این دو نفر می‎بینیم. مثلاً این که «سامرست» در سی و چهار سال خدمت خود حتی یک بار هم تفنگ خود را شلیک نکرده اما «میلز» در همان سال‎های اول به یک مظنون شلیک کرده. یا این که «سامرست» با خونسردی و فکر شده تصمیم می‎گیرد اما » میلز » در صورت عصبانیت کاری می‎کند که ممکن است جبران ناپذیر باشد. یا تفاوت نظر این دو درباره‎ی اصلاح پذیری جامعه‎ای فاسد؛ تا جایی که «میلز» آبجو و «سامرست» شراب را ترجیح می‎دهد. اما هرچه فیلم را ادامه می‎دهیم نزدیک شدن این دو نفر را به هم می‎بینیم. «سامرست» مترونومش را می‎شکند، اولین باری که «میلز» بابت بیرون کردن عکاس توی راه پله و داد زدن سر او از «سامرست» عذرخواهی می‎کند، «سامرست» بعد از سی و چهار سال برای اولین بار تفنگش را شلیک می‎کند، «میلز» وقتی راجع به قاتل به «سامرست» می‎گوید: «راست میگی، داره موعظه می‎کنه!» تا جایی که وقتی قاتل را از پنجره‎ی اتاق بازجویی می‎بینند، «سامرست» می‎گوید: «بالأخره من و تو درباره‎ی یک موضوع توافق کامل داریم!» اما حتی بعد از این توافق، این دو نفر یکی نشده اند و هنوز تفاوت‎هایی دارند، هنوز «سامرست» کروات خود را دور گردنش گره می‎زند و «میلز» هنوز کروات با گره آماده‎اش را داخل یقه‎ی پیراهن چروکش می‎اندازد. به طور کلی هیچوقت دو نفر متفاوت کاملاً یک فکر نخواهند شد، و شاید همین دلیل پایان تلخ این فیلم است.

            نکته‎ای نهایی که کاملاً مهم می‎دانم، پرداختن به شخصیت قاتل است. «جان دو» با بازی بسیار هنرمندانه «کوین سپیسی»، شخصیتی پیچیده، دانا، دقیق و صبور است. درست است که ما به همراه دو کارآگاه می‎خواهیم «جان دو» را دستگیر کنیم، اما نکته‎ی غیر قابل انکار این است که در عین حال که می‎خواهیم نابودی او را ببینیم، به شکلی عجیب او را تحسین می‎کنیم. به زبان دیگر او را به چشم یک ضد قهرمان می‎بینیم تا یک شخصیت منفی. وقتی مرد تنبل فروشنده‎ی مواد مخدر و تجاوزگر را بسته به تخت می‎بینیم، کمی احساس رضایت می‎کنیم، و وقتی پشتکار، جرأت، طرز تفکر مستقل و محکم و عدم وجود ذره‎ای ترس یا دودلی را در او می‎بینیم مبهوت می‎مانیم. «جان دو» مردی آگاه است. او نقشه‎اش را طوری می‎ریزد که کوچک‎ترین خدشه‎ای به آن وارد نشود. وقتی آخر فیلم «دو» به «میلز» می‎گوید که «اگر من نمی‎خواستم تو زنده باشی، نبودی!» برای یک لحظه نگاه او را از دید «سامرست» در آینه‎ی ماشین می‎بینیم، او به «میلز» نگاه نمی‎کند، بلکه به «سامرست» نگاه می‎کند، گویی می‎خواهد به او بفهماند که از آینده‎ی نقشه‎اش مطمئن است؛ و «سامرست» نیز بعد از عصبانیت «میلز» این را می‎فهمد. این نکات باعث مجذوبیت ناخودآگاه بیننده به این شخصیت می‎شود که با بازی بی نظیر «سپیسی» دوچندان می‎شود. «فینچر» و «واکر» نیز از این نکته آگاهند. از این جهت هنگام وارد شدن «جان دو» به اداره‎ی پلیس، ورود یک فرد خبیث را نمی‎بینیم، بلکه ورود قهرمانانه‎ای را شاهد هستیم که «سپیسی» کاملاً بی نقص ارائه می‎دهد. «دو» هدف مشخصی دارد، او می‎خواهد جامعه را از فساد نجات دهد، اما با شیوه‎ی خودش؛ و در انتها شاید هدف فیلم همین باشد.

هفت

کارگردان : دیوید فینچر

نویسنده : اندرو کوین واکر

بازیگران : مورگان فریمن، برد پیت، گوینت پالترو، کوین سپیسی

تهیه کنندگان : آرنولد کوپلسون، فیلیس کارلایل

مدیر تصویربرداری : داریوش خنجی

موسیقی : هاوارد شور

تدوین : ریچارد فرنسیس بروس (نامزد جایزه‎ی اسکار برای هفت)

کمپانی تهیه کننده : New Line Cinema

زمان : 128 دقیقه

بودجه : 30 میلیون دلار

درآمد : 327,311,859 دلار

(The Diving Bell and the Butterfly (2007

Posted: 3 اکتبر 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt0401383/

دانلود شده

علت دانلود: نامزدی اسکار و بقیه جوایز

نظر: شروع فیلم با بیدار شدن شخصیت اصلی فیلم از کما  شروع میشه و فیلم رو از دریچه چشم اون میبینیم و میفهمیم که ۳ هفتس تو کما بوده و کامل به خاطر سکته مغزی فلج شده. اون همه چیز رو میشنوه و میفهمه، در ذهن خودش میتونه حرف بزنه ولی کسی صداشو نمیشنوه. طی ۱۰ ماه با کمک دکترهای مختلف و پرستارایی که کلی وقت صرفش میکردن، یک کتاب مینویسه که لغات اون رو با پلک زدن به یه نفر میفهمونده و اون هم براش مینوشته! تو این کتابش هم از زندگی قبل از سکتش میگه و هم زندگی بعد از اون و یکی دو سالی که تو بیمارستان بود.

میشه گفت تقریبا نصف فیلم دوربین از درون شخصیت اصلی، فیلم برداری میکنه، طوری که بیننده در جایگاه اون قرار بگیره؛ و حرف هایی که اون تو ذهن خودش میزد و بقیه نمیشنیدن هم به صورت روایت از زبون نقش اصلی میشنویم. اسم فیلم هم که از روی اسم کتاب گرفته شده، اشاره داره به اینکه این شخص خودشو در یک لباس غواصی سنگین (که تو عنوان اصلی لباس فضانوردی گفته شده) که در اعماق اقیانوس داره میره پایین میبینه و در چشم بقیه مثل یک پروانه روحش پرواز میکنه و هشیاره و همه چیز رو میفهمه. این هم چیزیه که شاید ۵۰ دفعه تو فیلم میشنویم: ا اس آ، اِق ای اِن، ته او اِل، … این حروف زبان فرانسوی به ترتیبِ بیشترین تکرار اونها در لغاته. روشیه که با اون کتاب رو همراه با پلک زدن نوشته!

در جمع، فیلم بدی نبود و به یه بار دیدنش میرزه.

بازیگران شاخص: Mathieu Amalric، Emmanuelle Seigner

(Watchmen (2009

Posted: 22 سپتامبر 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt0409459/

دانلود شده

علت دانلود: خفن بودن!

نظر: یه فیلم ابر قهرمانی کامل؛ بسیار خوش ساخت؛ متفکرانه و خلاقانه؛ کامل و از همه نظر خفن. فکر نکنم که داستان مصور دیگه ای به این خوبی نوشته شده باشه. کلا هر چی میگذره و داستان های مصور بیشتر به فیلم تبدیل میشن و آدم بیشتر با انواع اونا آشنا میشه میبینه که چقدر نویسنده های کتاب های مصور خلاقن. شاید بشه گفته که درصد بالایی از داستان ها و فیلمنامه های غیر اقتباسی محصول ذهن این نویسندگان داستان های مصوره. این دستان ها وقتی با مسائل اجتماعی و مخصوصأ سیاسی همراه میشه خیلی جذاب تر و سنگین تر میشه. تو این فیلم هم که ۲ ساعت و ۴۵ دقیقه بود (نسخه اصلی ۳ ساعت و نیمه!) خیلی هوشمندانه از موقعیت ابر قهرمانها و از مسائل سیاسی و تصمیم گیریهای جهانی استفاده کرده بود؛ از یه طرف جنگ و دشمنی بین کشورارو به سخره گرفته بود و از طرف دیگه این نکته رو میخواد بگه که آدم رو کره زمین خیلی هست!؛ هر کسی یه داستانی برا خودشون داره که اگه خوب دقت بشه برای خودش یه معجزس و اینکه با از بین رفتن حتی چندین هزار آدم، آب از آب تکون نمیخوره و زمین به همراه میلیاردها نفری که باقی میمونن به زندگوشون ادامه میدن. نکته جالب دیگه، تیم ابر قهرمان هایی بود که تو این فیلم از اونا استفاده شده بود (بر خلاف بقیه داستانا که یک قهرمان وجود داره).

این فیلم حدود ۱۰، ۲۰ تا قهرمان رو نشون میده که در دهه های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در امریکا بودن و مثل بقیه قهرمان ها به مردم کمک میکردن، در شرایط خطرناک و وخیم به بقیه کمک میکردن و اونارو نجات میدادن. اما در ادامه این قهرمان ها در دهه ۱۹۷۰ توسط دولت متوقف میشن و فقط اونایی که برای دولت کار میکنن حق استفاده از قدرت خودشون رو داشتن. (که این خودش جالبه که بر خلاف همه دستان های قهرمانی، در اینجا دولت و مردم از اینها حداکثر استفاده رو میکردن و حتا کارشون شناخته شد و قانونی بوده! نه مثل مرد عنکبوتی همه دنبالش باشن و اونم خودشو قائم کنه) خلاصه ۲ نفر از اونا قبول میکنن که برای دولت کار کنن و بقیشون باز نشسته میشن و دیگه کار ابر قهرمانی رو کنار میذران. دولت هم از اون ۲ نفر در جنگ ویتنام استفاده میکنه و اون جنگ رو میبره! در واقع از این دو نفر به عنوان اسلحه هایی که هیچ کشور دیگه ای نداشته استفاده میکرد. در اون دوران، جنگ سرد هم در جریان بود بین امریکا و روسیه و هر از چند گاهی هر کدوم اون یکی رو به یک جنگ هسته ای (که به جنگ جهانی ۳ تعبیر میشه) تهدید میکرده. در بین این گروه قهرمان ها ۶ نفر شاخص وجود داشت. یکیشون ویژگیش این بود که با هوش ترین آدم روی زمین بود که از همه ظرفیت مغزش استفاده میکرده. هم از لحاظ فیزیکی و هم از لحاظ فکری کامل بوده! این شخص تصمیم میگیره از وقوع جنگ هسته ای جلو گیری کنه. چون میدونسته که روشی که انتخاب میکنه از نظر همه غیر قابل قبوله و همچنین چون باهوشترین آدم بوده تصمیم میگیره بدون اطلاع بقیه و به طور فردی دست به فرایندی بزنه که با اون در نیویورک یک انفجاری رخ بده که نصف مردم بمیرن. با این کارش دنیا رو متوجه یک حمله غیر واقعی از طرف دشمن جدیدی میکرد که باعث میشد امریکا و روسیه و بقیه کشورا با هم متحد شن و دیگه از جنگ هسته ای خبری نبود. یک کاراکتر عجیب دیگه در این داستان، یک فیزیک دان هسته ای و متخصص فیزیک کوانتوم بود که در اثر یک حادثه در آزمایشگاه تبدیل به یک انسان با قدرت هایی تمام نشدنی میشه که کارهای خارق العاده میکنه. (در مورد این شخصیت و کلا همه شخصیت ها در ویکی پدیا به طور تقریبا مفصل توضیح داده که چجوری خلق شدن، هدفشون چی بوده و چرا هر کاراکتر قابلیت خودشو داره؛ وقتی آدم میفهمه که نویسنده ها و انیماتورها چقدر رو تک تک کاراکترها و بخش های این داستان ها تمرکز میکنن واقعا تعجب میکنه و به حسابی بودن داستان ها ایمان میاره!) علاوه بر قدرتی که این شخصیت میگیره، روی روحیه و طرز فکر اون هم تغیر ایجاد میشه و به یک آدم کاملا منطقی (مثل کاراکتر سپاک در star trek ) تبدیل میشه که تمام اتفاقاتی که دور و برش میفته رو میدونه که آخرش خوب از آب در میاد یا نه. این کاراکتر به همراه کاراکتری که باهوشترین فرد بود با هم تصمیم میگیرن که اون انفجاری که در نیویورک به وجود اومد رو به گردن بگیرن و در عوض از جنگ هسته ای جلو گیری کنن.

حالا غیر از داستانش که برای کتاب مصور بود خود فیلم هم یه سری نکات خیلی خوب داره که باعث شد بگم خوش ساخته. اولا فیلم برداری فیلم خیلی چشم نوازه و صحنه های خیلی واضح با رنگ های خوب داره و کلا حالت مدرن داره. شاید نصف فیلم بشه گفت که از تکنیک صحنه آهسته استفاده شد؛ یه سری سکانس ها و پلان ها رو خیلی هنرمندانه به صورت آهسته نشون میده که تاثیر این قسمت های فیلم رو چند برابر میکنه؛ هم در مورد صحنه های اکشن و هم صحنه های غیر اکشن این کار یه جلوه ای به فیلم میده که انگار آدم از بالا داره این فیلم رو میبینه؛ یا انگار کل فیلم یه داستانیه که در پشت پرده داره اتفاق میفته و بیننده داره داستانو یادش میاد!! (نمیشه توصیف کرد!) آهنگ های خیلی خوبی هم در فیلم پخش میشه که بعضیاش خیلی معروفه و چون کمتر در یک فیلم این آهنگ ها شنیده میشن، ممکنه تو ذوق بزنه یا آدم فکر کنه که بی مورده آهنگش! یه تم آرامشی هم تو کل فیلم بود، غیر از صحنه های اکشن (که اون ها هم آهسته نشون دادنشون سرعت فیلم رو آروم کرده بود!) این هم احتمالا به دلیل نوع دیالوگ گفتن کاراکترا بود چون همشون خیلی آهسته و شمرده و ریلکس حرف میزدن و به همین دلیل آدم از کاراکترا خوشش میاد و فیلم یه جور خیلی روون پیش میره که ممکنه زمان زیادش آدم رو خسته نکنه!

بازیگران شاخص: Carla Gugino, Jackie Earle Haley, Patrick Wilson

نمونه دیالوگ:

Miracles. Events with astronomical odds of occurring, like oxygen turning into gold. I’ve longed to witness such an event, and yet I neglect that in human coupling, millions upon millions of cells compete to create life, for generation after generation until, finally, your mother loves a man, Edward Blake, the Comedian, a man she has every reason to hate, and out of that contradiction, against unfathomable odds, it’s you – only you – that emerged. To distill so specific a form, from all that chaos. It’s like turning air into gold. A miracle. And so… I was wrong.

====================================

- Everyone will die!
- And the universe will not even notice.

====================================

I am looking at the stars. They are so far away, and their light takes so long to reach us. All we ever see of stars is their old photographs.

(Biutiful (2010

Posted: 7 سپتامبر 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt1164999/

دانلود شده

علّت دانلود: بازيگر و شايد کارگردان

نظر: فيلم لهی بود کلّن! شبيه فيلم ايرانيايی بود که بد بختارو نشون ميده که به زور زندگی ميکنن و خانوادشونو ميچرخونن. داستان اين فيلم راجع به يه مرديه که شغل اصليش اينه که کسايی که تازه يکی از نزديکاشونو از دست دادن به اين زنگ ميزنن که بياد و با متوفی حرف بزنه؛ يعنی در واقع کسيه که با روح مردگان در تماسه! ولی غير از اين تو کار قاچاق و خريد فروش جنس تقلبی چينی و رشوه دادن به پليس و اينام هست. با اين حال به زور زندگيش ميگذره و به صورت بخور نمير با دو تا بچه هاش زندگی ميکنه. زنشم که يه زن الکلی و مريض روانيو ايناس ترک کرده و هر از گاهی مشکلات اونم به مشکلاتش اضافه ميشه. بدتر از همه ميفهمه که سرطان داره و  2، 3 ماه ديگه بيشتر زنده نيست. خلاصه، فيلم تقلای اين مرد رو به تصوير ميکشه و Javier Bardem هم به خوبی نقشو بازی ميکنه. اتفاق خاص ديگه اي تو فيلم نميفته و آدم ميدونه که فيلم چجوری قراره تموم بشه، برا همين فقط بايد گذر فيلم رو ببينيم و کارايی که اين مرد برای خانوادش ميکنه که موقعی که ميميره راحت زندگی کنن. کارگردانش [Alejandro González Iñárritu] فيلم های معروفی ساخته، مثل  Babel، Amores Perros و 21Grams؛ که همشون از لحاظ روايت يه جورايی خاص بودن؛ يا چندين داستان با هم روايت شده يا اينکه سکانس ها به صورت غير خطی نمايش داده ميشه؛ ولی اين فيلم به صورت معموليه و شباهتش فقط در تم غم و ناراحتی در فيلمه که همراه با موسيقی فيلم شايد آدمو ياد Babel بندازه.

(Limitless (2011

Posted: 21 اوت 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt1219289/

دانلود شده

علّت دانلود: بازيگر (Robert De Niro)

نظر: فيلم سرگرم کننده اي بود. بالاخره بعد از اين همه که آدم ميشنوه ما  از يه بخش کوچيکی از مغزمون استفاده ميکنيم، يه فيلم خوب راجع بهش ساختن! موضوع فيلم شايد غير قابل دسترسی نباشه، به همون روشی که گفت، ممکنه يه ماده اي درست کنن که از طريق شبکه عصبی مغز يا رسوندن بيشتر اکسيژن به مغز کاراييشو بالا ببرن. احساسی که از مصرف اين قرص به آدم دست ميده رو خوب به تصوير کشيده بود، اينکه آدم ميتونه هر چيزيرو با يک مطالعه جزئی ياد بگيره، زبان های خارجی رو با گوش دادن بتونه حرف بزنه، احتمالات و شرايط مختلف آينده رو دقيق و سريع آناليز کنه و خلاصه به نهايت تفاوتش با حيوان برسه! (همون ديدی که ما از موجودات فضايی و فرا زمينی داريم.) آخر فيلم رو هم خوب ميبنده و تقريباً منطقی توجیه ميکنه.

[البته رابرت دنيرو نقش تعيين کننده و زيادی در اين فيلم نداره ولی خب، تو فيلم هست! :) ]

بازيگر شاخص: Bradley Cooper

(The Experiment (2010

Posted: 21 اوت 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt0997152/

دانلود شده

علّت دانلود: بازيگر (Adrien Brody)

نظر: فيلم خوبی بود، هدفشو مشخص کرده بود و به هدفش رسيد! اولش يه سری صحنه راز بقا نشون ميده که حيوونای مختلف دارن حيوونای ديگرو شکار ميکنن، بعدش صحنه هايی رو نشون ميده که حيوونای مشابه با هم در افتادن و دارن همديگرو ميکشن؛ دو تا فيل، دو تا زرافه، دو تا گراز و …

اين فيلم يه داستان واقعی رو نشون ميده راجع به يک آزمايش که در دانشگاه استنفورد انجام شده. اين آزمايش هدفش اين بود که نشون بده آدما در محيط های مختلف، با داشتن نقش های مختلف و پوشيدن لباسهای مختلف، رفتار متفاوت از خودشون نشون ميدن؛ و همينم شد. حدود 30 نفر به طور داوطلبانه برای شرکت در اين آزمايش (که قرار بود 2 هفته طول بکشه و برای هر روز 1000 دلار به اونا پرداخت بشه) اعلام آمدگی کردن، 10 نفرشون به عنوان زندان‌بان و 20 نفر به عنوان زندانی در يک زندان که برای اين آزمايش ساخته شده بود انتخاب شدن. در همون روز اول مشکلات شروع شد و کم کم  تشديد شد و آثار خشم، نفرت، خودخواهی، سلطه، ديکتاتوری و ساديسم به اکثرشون دست داد و در روز ششم، شرايط به جايی رسيد که باعث شد آزمايش قطع بشه و همشون از اونجا بيرون اومدن.

چيزی که مشخصه اينه که اين اتفاق قطعا غير قابل اجتنابه، مخصوصاً اينکه اين افراد که در کنار هم قرار گرفته بودن از اقشار مختلف و نژادای مختلف بودن (که البته به نظر من فرقی نميکنه، فقط دير و زود داره!) حتماً يه سری آدم که در شرايط بالاتری از بقیه قرار ميگيرن از اون شرايط سوء استفاده ميکنن، احساس ميکنن ميتونن تحکم کنن، زور ميگن و چون يه سری «قانون» بر شرايط حاکمه پيش خودشون فکر ميکنن که بقیه دارن قانونو زير پا ميزارن و اونا بايد ادبشون کنن؛ پس کارشونو توجيه ميکنن. از طرف ديگه چون تعداد زير دست ها و «زندانی» ها بيشتره، بعد از مدتی از شرايط خسته ميشن و «انقلاب» ميکنن.

چيز خيلی قشنگی که به تصوير کشيد واقعيتيه که خيليا بايد بدونن و اون اينه که ما حيوونيم؛ و مثل اونا رفتار ميکنيم در شرايط مشابه، ولی چون عقل داريم، قانون برا خودمون گذشتيم. به زور از قانون پيروی ميکنيم؛ ولی اگه يکم لغزش و جابجائی از اين قانون در جايی اتفاق بيفته مثل حيوون ميفتيم به جون هم. تو فيلم اين صحنه هارو با تقابل صحنه های راز بقای اول فيلم و صحنه های بزن بکشی که تو زندان راه افتاد مقايسه ميکنه، و ميبينيم که جدا از اينکه اين دو تصوير شبيه همن، از واقعيت دور نيستن!

نکته جالب اينه که کارگردان اين فيلم، نويسنده و تهيه کننده Prison Break بوده!

بازيگر شاخص: Forest Whitaker

(Excellent Cadavers (1999

Posted: 20 اوت 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt0151734/

دانلود شده

علّت دانلود: موضوع (مافيا)

نظر: يه فيلم واقعی راجع به خرابکاريای مافيا که تو ايتاليا انجام دادن و مشکلات اساسی که برای دولت و مردم داشتن. طی يک دوره خاصی مافيا به خاطر اينکه يکی از رئيس های خانواده مافيا سرکش ميشه و قوانين مافيايی رو زير پا ميذاره، ازکنترل خارج ميشه و اون يه نفر تمام آدمايی که جلوش وا ميستادن (چه مردم عادی، چه پليس و چه اعضای مافيا) رو ميکشته. چند ده پليس و قاضی و نماينده مجلس رو ميکشه، نصف خانواده مافيا و رئيسها رو ميکشه؛ و هيچ راهی رو برای پليس باز نميذاره که در مورد مافيا حکمی صادر بشه يا تحقيقاتی انجام بشه.

اين وسط يه وکيل، حقوقدان و قاضی در سيسيل (بر خلاف بقيه که جرأت نميکردن نزديک پرونده های مافيايی بشن) زندگيشو ميذاره برای دستگير کردن مافيا و حدود 400 نفر رو محکوم يا دست گير ميکنه؛ البته به جز Toto Riina، کسی که عامل اصلی اقتشاشات بود و هيچ ردی از خودش به جا نذاشته بود که بتونن به طور قانونی دستگيرش کنن.

خلاصه، تو فيلم وضعيت ترسناک و نا امنی شديد سيسيل و شهر های ايتاليا رو ميبينيم که هر کسی هر آن (مخصوصاً پليس ها و مقامات قضايی) ممکن بود تو خيابون ترور بشه مگر اينکه با مافيا همکاری کنه و اونارو لو نده.

[در ضمن Excellent Cadavers به پليسا و آدمای مهمی گفته ميشد که مافيا اونارو ميکشتن تا به دوام خودشون کمک کنن.]

بازيگر شاخص: Chazz Palminteri

(Mr. Nobody (2009

Posted: 24 ژوئیه 2011 in Movies
برچسب‌ها: , , ,

 http://www.imdb.com/title/tt0485947/

دانلود شده

علّت دانلود: بازيگر(Jared Leto)

نظر:يه فيلم عالی. مدرن، پيچيده، متفکّرانه، خوش ساخت و کلاً از هر لحاظ عالی. فيلمايی مثل اين که داستان جديد و خلّاقانه دارن که قبلاً شبيهشون فيلم ساخته نشده (يا کم ساخته شده و اونم عمراً به اين خوبی نبوده)، مدرنن، برای فهميدنشون بايد دو بار ديدشون (که اين خيلی نکته مثبتيه برای داستان يه فيلم)، از ماوراء الطبيعه خيلی هوشمندانه استفاده ميکنن و خلاصه از هر لحاظ خفنن، فيلمايين که آينده سينما رو ميسازن و در آينده اينا ميشن سينمای کلاسيک. (نه فيلمای هيچکاک و کوبريک و برگمان؛ که البته اين فيلمام تو زمان خودشون اين مشخصه های بالارو داشتن که حالا کلاسيک شدن!) اگه بخوام چند تا از اين فيلما رو بگم که از بهترين فيلمای سينمای مدرنن و نبايد نديدشون ميتونم به اينا اشاره کنم: Inception، Shutter Island، Memento، Being John Malkovich، Eternal Sunshine of the Spotless mind، Adaptation، Synecdoche New York (و کلاً هر چيزی که از مغز Charlie Kaufman بيرون مياد!)، The Truman show، Black Swan، The Game، Stay، Fight Club و چندين تای ديگه. پارامترايی که اين فيلما رو متمايز ميکنه بازی با زمان، مفهوم حقيقت و وجود خارجی، اتفاقاتی که تو ناخوداگاه ذهن ميفته و تناظر اون با واقعيت ذهن، المان شانس، و در برخی موارد هم فقط تصورات نويسندس که يه فيلم عالی ميسازه (مثل فيلمای کافمن که هيچی نميشه راجع بهشون گفت، چون از ايده های کاملاً جديدی توشون استفاده ميکنه که از طرفی آدم فکر ميکنه غير واقعين ولی انقد خوب روايت ميشه که از لذّت زياد شايد فکر کنيم موقعی به واقعيت ميرسن!)

در مورد اين فيلم ميشه گفت تلفيقی از چند فيلم يا برگرفته از چند فيلم ديگه بود که به صورت خيلی خوب و سنجيده جلو ميرفت. از طرفی شبيه The Butterfly Effect (که اينم جزء فيلماييه که بالا ليست کردم)  بود. در اين فيلم هم شاهد به تصوير کشيدن دنياهای موازی و سرنوشت های مختلف انسان هستيم؛ که ميخواد بگه با انتخابهای مختلفِ ما در چند راهی های زندگی اين سرنوشت ها تغيير ميکنن. از طرفی شايد بشه گفت شبيه Inception بود؛ اينکه آدم در آينده يا تو ذهنش چيزی رو بفهمه که ميتونه زندگيشو عوض کنه و با توجه به اون، زندگی حالشو تغيير بده تا به اون برسه.

حالا برای کسايی که اين فيلمو يه بار ديدن يا با دو بار ديدن هم کم فهميدن، ميگم که تو فيلم چه اتفاقی افتاد: (پر واضحه که توضيحات خيلی خيلی ممکنه طولانی و پيچيده باشه ولی خب هر کی فيلمو ببينه ميفهمه که فهميدن يک تفسير قانع کننده درباره اين فيلم چقد ميتونه به روند لذت بردن از اين فيلم کمک کنه!)

SPOILER ALERT: همون طور که آخرای فيلم ديديم، «نيمو» دوباره به زمان بچگيش برگشت و در دو راهی اصلی فيلم (که «آيا در سن 9 سالگی با مادرش زندگی کنه يا پدرش؟») قرار گرفت. اينجا نشون ميده که در هر دو صورت آينده خودش رو ميبينه و هر کاری در آيندش ميکنه، به اون چيزی که ميخواد نميرسه. و تصميم ميگيره يک راه سومی انتخاب کنه که از آيندش مطمئن نيست، ولی به اميد اينکه اين بار خوب باشه راه سوم رو انتخاب ميکنه.

–   در سرنوشت اولش که با مادرش زندگی ميکنه، «آنا»، دختری که در بچگی با هم آشنا بودن، دوباره در سن 16 سالگی در مسير زندگيش قرار ميگيره و نيمو، شخصيت اصلی فيلم، عاشق اون ميشه. ولی به خاطر پدر آنا و رابطش با مادر نيمو اين دو تا از هم جدا ميشن و ديگه هم ديگرو نميبينن تا 34 سالگی؛ اونا دوباره همو تو ايستگاه قطار ميبينن. ولی چون آنا آماده از سر گرفتن اون رابطه نبود گفت دو روز ديگه هم رو ببينن. ولی نيمو شماره تلفن آنا رو از دست داد و ديگه اونو نديد.  روزای زيادی رو کنار فانوس دريايی که قرار گذاشته بودن سپری کرد تا بالاخره آنا سر قرار اومد و نيمو رو ديد. (البته اين قسمت رو خودم مطمئن نيستم چجوری ادامه پيدا ميکنه؛ آيا با هم زندگی ميکنن و به خوبي و خوشی تموم ميشه، آيا اين همون قسمت آخر فيلمه که نشون داد يا چی!)

–   در سرنوشت بعدی با پدرش زندگی ميکنه و اينجا اتفاقات بيشتری امکان وقوع پيدا ميکنه (يا ميشه گفت احتمالات بيشتری رو در فيلم ميبينيم) به خاطر اينکه با پدرش زندگی ميکرده اصلاً آنا رو نميبينه و در همون 9 سالگی که ديده بودتش ديگه ملاقاتش نميکنه (اين يعنی هيچ رابطه عاشقانه اي بين نيمو و انا اتفاق نميفته)، به جاش «اليس»، که اون هم همبازی بچگياش بوده، رو در يک مهمانی در دبيرستان ميبينه و از اون خوشش مياد. وقتی ميخواد بره جلو و باهاش حرف بزنه ميبينه که اون با يه پسر ديگس؛ عصبانی ميشه و با موتورش با سرعت زياد برميگرده خونه که تو راه تصادف ميکنه و ميره تو کما. [] حالت ديگه اي که اين سرنوشت ميتونست پيدا کنه اين بود که نيمو يک دقيقه ديرتر ميرسيد دم خونه اليس و اونو با پسره نميديد، اون وقت ميرفت جلو و باهاش حرف ميزد، ولی در اين حالت اليس بهش گفت که عاشق يکی ديگس و نميتونه با نيمو باشه. برا همين نيمو لج کرد و گفت با اولين نفری که ميبينه ازدواج ميکنه؛ که «جين» رو ميبينه و با اون ازدواج ميکنه. بعد از ازدوجش آدم پولدار، موفق و به ظاهر خوشبخت (چيزايی که نقشه کشيده بود بهشون برسه) ميشه و زندگی براش کسل کننده ميشه برا همين يه روز تصميم ميگيره بر اساس شانس زندگی کنه. يه سکه ور ميداره و قبل از هر کاری با اندختن اين سکه تصميم ميگيره که اون کارو بکنه يا نه. اين کار به اونجايی می انجامه که به جای يه تبهکار ميره تو يه هتل و کسايی که دنبال اون تبهکاره بودن ميان و ميکشنش! [] حالت بعدی که اتفاق ميفته اينه که اونجا که اليس بهش ميگه عاشق يکی ديگس نيمو اليس رو راضی کنه و نذاره با کس ديگه اي ازدواج کنه. اين احتمال منجر به ازدواج نيمو و اليس ميشه. ولی همون روزِ ازدواج پشت يک کاميون با ماشين بودن که يک دفعه کاميون منفجر ميشه و اليس ميميره؛ نيمو هم تنها ميشه و مجری يه برنامه تلويزيونی راجع به مسائل ماوراء الطبيعه ميشه! چون به اليس قول داده بود که اگه مرد خاکسترشو تو مريخ بريزه با تکنولوژی اون موقع ميره مريخ تا اين کارو بکنه و اونجا آنا رو ميبينه! آنا بهش ميگه که به خاطر تحصيلاتی که داره از زمان وقوع مه‌رُمبش (The Big Crunch) خبر داره و در سال 2092 اتفاق ميفته و اگه کسی تا اون موقع زنده نبود ميتونه طعم زندگی رو دوباره بچشه (چون همچی برعکس ميشه). خلاصه بعد از اين ديدار و صحبت با آنا در سفينه فضايی تو مريخ، شهاب سنگ ها به سمت سفينه ميآن و سفينه منفجر ميشه  و همه تو سفينه به فضا پرت ميشن و ميميرن. [] احتمال بعدی در اين سرنوشت (زندگی با پدرش) اينه که نيمو و اليس ازدواج ميکنن و صاحب 3 تا بچه ميشن. ولی بعد از ازدواجشون عشق اليس به پسری که در 9 سالگی عاشقش بود هنوز تو وجودش مونده و حالت جنون بهش دست ميده و روانی ميشه؛ زندگی نيمو و بچهاشم سخت ميکنه تا اينکه يه شب از خونه ميزنه بيرون و به خاطر عذاب وجدانش نيمو رو ترک ميکنه. نيمو بعد از اين تنها زندگی ميکنه و من احتمال ميدم آينده اين احتمال در اين سرنوشت ميشه 118 سالگی نيمو، و نيمو تا 118 سالگی بعد از ترک اليس زنده ميمونه.

پس در آخر نيمو تمام راه های ممکن پيش روش رو، که چه با باباش زندگی کنه چه با مامانش زندگی کنه، رو در يک لحظه ميبينه و چون همش يا به مرگش منتهی ميشه يا به پوچی، تصميم ميگيره يک کار ديگه انجام بده که سرنوشتش عوض بشه و اون فوت کردن يک برگ بود که اميدوار بود اين برگ 25 سال ديگه بتونه شرايطو طوری تغيير بده که به عشق اصليش که همون آنا بود برسه؛ و همين هم شد و آنا 25 سال بعد اومد سر قرار، نزديک فانوس دريايی و اين دو همديگرو ديدن. (البته در هاله اي از ابهام! چون يکی از معدود جاهايی از فيلمه که نفهميدم. بالاخره بعد از فوت کردن برگ تصميم ميگيره با مامانش زندگی کنه يا با باباش!) يک ابهام ديگه هم که در فيلم بود يک دنيای سومی بود که گهگاهی نيمو رو در اون ميديديم، و اون دنيای فانتزی بود که همه يک لباس پوشيده بودن و همه ماشينا قرمز بود و نيمو در يک خانه قديمی فيلم خودشو در 118 سالگی ديد که بهش گفت تو بايد 70 سال ديگه زندگی کنی تا بتونی زندگيتو برگردونی به عقب! به احتمال زياد ميشه اينجور تصور کرد که اين دنيا يک دنيای گذاری بوده بين خواب و بيداری نيمو در118 سالگی وقتی دکترش ميخواست اونو هيپنوتيز کنه. موقعی که ميخواست وارد فاز هيپنوتيزی بشه و ميخواست از اون فاز خارج بشه يه بار از اين دنيا ميگذشت ولی ديگه نميدونم تو اين دنيا چه اتفاقی ميتونست برای آينده نيمو بيفته، شايد هيچی، الکی بوده کلّا!

زياده گوييه ولی بايد اضافه کنم که در جايی از فيلم در سن 16 سالگی نيمو ميبينيم که اون داره چيزايی از آيندرو که ميبينه تايپ ميکنه و اين کلّا در آخر فيلم از يادمون ميره. همچنين يه جای ديگه فيلم نيمو 35 ساله رو ميبينيم که داره تايپ ميکنه و يه دفعه ميبينه که زير پاش آب جمع شده و آب کل اطاقشو فرا ميگيره و يه دفعه خودشو تو ماشين ته رودخونه ميبينه و وقتی از ته رودخونه مياد بالا تو وان حموم يه هتل مياد بيرون و همونجا يکی بهش شليک ميکنه؛ همزمان در 16 سلگی در کما بهش شک الکتريکی ميدن و همزمان اون شهاب سنگا به سفينه حمله ميکنن و اونو مفجر ميکنن. (اين سکانس يکی از جاهای اوج فيلمه؛ از اين جور جاهای کاملاً سورئال و گيج کننده چند جای ديگه هم هست) در واقع نيمو داشته همون چيزيو تايپ ميکرده که خودش تو تلويزيون به خودش ميگه از رو اون متن، 70 سال زندگی کرده!

هر چی دارم مينويسم ميبينم که هيچی از پيچيدگی های فيلم کم نکردم ولی خب اينارم که نوشتم پاک نميکنم! تازه، تازه، يه جا ديگه داشتم راجع بهش ميخوندم مسأله رو پيچيده تر کرده بود و ميگفت که شايد اين فيلم يکی از اون فيلمای راجع به NDE يا تجربه نزديک به مرگ (Near Death Experience) باشه؛ مثلاً اون موقع که با موتورش به درخت ميزنه و به کما ميره کلاً اين چيزارو تو کما ديده و بعدش به هوش اومده، يا موقعي که تو ماشين ته رودخونه بوده که مثل وضعيتش تو وان حموم بود، از بی هوايی رفته تو کما يه لحظه و اين چيزارو تو اون يه لحظه ديده و برای همينه که هر دفعه از تو وان بيدار ميشه اينقدر متعجّبه! خب اين سناريو هم جای بحث داره واسه خودش!

خلاصه چيزی که تو اين فيلم زياد نشون ميده اعتقاد به شانس و اقباله؛ تمام اون اتفاقاتی که نشون ميداد و ميگفت که اينا منجر به اتفاق بعدی شدن (مثل پوسته تخم مرغ در کلوچه اي که بابای نيمو ميخورد و حواسشو از ماشين پرت کرد، بخار آبی که از پختن يک تخم مرغ توسط يک برزيلی بيکار توليد شده بود و باعث شده بود دو ماه بعد آسمون ابری بشه و قطره بارون بچکه رو کاغذی که آنا به نيمو روش شمارشو داده بود (حالا چرا برزيليه بيکار بوده؟ چون تو يه کارخونه توليد شلوار جين کار ميکرده و چون 6 ماه قبل شلوار جين تو چين ارزونتر توليد ميشده کارخونه اون بسته ميشه!)، اون گدايی که تو ايستگاه قطار ميميره و نيمو به خاطر رسيدگی به وضعيتش تو ايستگاه معطل ميشه و باعث ميشه آنا رو که هميشه 10 دقيقه دير تر از نيمو از در سالن بيرون ميرفت رو ببينه، برگی که اون شب رو کف آسفالت خيس افتاده بود و منجر به تصادف نيمو شد، همکارش که يه روز زودتر از اون از محل کار ميره خونه و اون گنجيشک به جای اينکه باعث تصادف نيمو بشه همکارشو ميکشه و …) امکان وقوعش هست و دائم تو زندگيمون اتفاق ميفته.

بازيگر شاخص: Diane Kruger


نمونه ديالوگ:

At my age the candles cost more than a cake

=======================================

- Of all those lives, which one is the right one?

- Each of these lives is the right one.  Every path is the right path. «Everything could have been anything else and it would have just as much meaning.» Tennessee Williams.

=======================================

Before, he was unable to make a choice because he didn’t know what would happen. Now that he knows what will happen he is unable to make a choice

(Where the truth lies (2005

Posted: 20 ژوئیه 2011 in Movies
برچسب‌ها: , ,

http://www.imdb.com/title/tt0373450/

دانلود شده

علّت دانلود: -

نظر: فيلم خوبی بود تو ژانر خودش (معمايی، هيجانی و درام). يه داستان معمولی اولش شروع ميشه. يه نويسندس که ميخواد پرده از يه جنايت بر داره که 15 ساله همه فراموشش کردن و در راه کشف راز اين جنايت با کلی مسائل پيچيده و جنايات ديگه روبرو ميشه که خودش هم ناخواسته قسمتی از داستان خودش ميشه. اون پيچيدگی و مرموزی معما گونه داستان و اين فرايند که تا لحظه آخر، اصل ماجرا رو نميفهميم خوب و جذّابه ولی يک فرايند قديميه که به مرور زمان يکم يک نواخت و معمولی و شايد نا اميد کنندس! (البته برای من). يعنی همون موقع که فيلم تموم ميشه آدم حال ميکنه که نويسنده پيچيده کرده داستانو ولی پيچيدگيش قديميه، از صد سال پيش فيلمای جنايی اينجوری بوده که يه سری آدم مظنونن و آخر يکی ديگه مجرم از آب در مياد و يه دونه از اين مظنون ها هم شايد در طول فيلم بميره؛ اين پيچيدگی مثل پيچيدگی Inception يا Memento يا Shutter Island نيست! يعنی مدرن و خلّاقانه نيست.

در هر صورت; بازيگرای خوبی تو اين فيلم بودن و همچنين علی رغم چيزايی که راجع به داستان گفتم، داستان اين فيلم که از رو يه کتاب درست شده، شااايد يه مقداری خلّاقيت نسبت به مشابهاتش داشت. ايرادايی هم که گرفتم کلّی بودن! در ضمن کارگردان، نويسنده و تهيه کننده اين فيلم هم Atom Egoyan هست و ازش فيلم Chloe رو ديدم که داستانش از لحاظ هيجانی بودن و معمايی بودن (که آميخته با شهوته و شايد اين پارامتر تو فيلماش نقش زيادی داشته باشه)، يه مقدار شبيه اين فيلم بود!

بازيگران شاخص: Kevin Bacon, Colin Firth و Alison Lohman